کسانی که جهان را تکان داده اند، آدمهای فوق العاده ای نبوده اند

آنها کمی جرات داشته وچیزی را که به راستی و درستیِ آن باور داشته اند اعلام نموده اند

 
چهارم آبانماه 1395
نگارش: آلفرد آبرامیان
                                                                    بنام ایران                                                                                                     
                                                                                                                       
38سال از خودکشی دسته جمعیِ ما ایرانیان می گذرد و ما هرساله، در سالروز بختکِ حکومت اسلامی، و در غمِ بخت سیاهی که خود تماشاگر آن بود ایم، و در عزای آن "مرغِ تخم طلا... که در خانه داشتیم و خود کُشتیمِ" چه آه وناله های دادخواهانه ای که سر نداده  و چه لعنت و نفرین هایی که به آخوندها و پدیدآورندگانِ آن خلالوش دینی نکرده و نمی کنیم. انگار ما مردمانی بی خبر از همه چیز، و بی خبر از رادیو بی بی سی! ناگهان فهمیدیم که دزدانِ سابقه دار! شبیخون زده و یکشبه مال و ناموس و شرف و حیثیت ما ایرانیان را به یغما برده اند، در حالیکه ما در خواب شیرینی فرو رفته بودیم...
البته بیک معنا واقعیت هم همین بود.
بلی، در آن خمارکده! که ایرانش می نامیم، حتی یکتن هم بیدار نبود تا ناقوس بیدارباش را به سدا درآورد، که چه وقت خواب است؟؟ بیدار شوید که ابلیس با نعره های گوشخراشِ الله و اکبرش، سر از ژرفای جهنم برآورده تا همه چیز را بآتش کشد... اما دریغ و درد که ما مردم، خیلی دیر بیدار می شویم، و تا چشم از خواب گران باز می کنیم، دزدان و تجاوزگرانِ همیشه بیدار! کار ما را ساخته اند.
بهر روی، کارنامه ی دوران بیداریِ ما نیز، در اغلب زمینه ها نشانگر نمرات تجدیدی؛ و مردودیِ همه ی دست-اندرکارانِ مبارزات سیاسیِ است. اگرچه بس بسیارانی بوده  و هستند که فریادهای برخاسته از مهر میهن را بگوش ایرانیان و جهانیان رسانیده اند، ولی اگر با خود روراست باشیم؛ باید اذعان کنیم که آنهمه داد و فریادها، بیشتر شبیه هذیان، و زمزمه های پراکنده، و بی خاصیت، و گام در راه بی فرجام نهادن بوده اند.
گفته میشود که از آغاز حکومت اسلامی تا کنون، نزدیک به شش میلیون مسلمان ایرانی، که بی گمان بیشترینِ آنها رای دهندگان به حکومت الله بوده اند، کم کم پاشنه را کشیده و راهی دیار کفر شدند در حالیکه به مکه خیلی نزدیک تر بودند! جالب اینکه علت این مهاجرتِ بزرگ و تاریخی راهم، گریز از دیکتاتوری حکومت اسلامی و پناه بردن به کشورهای موسوم به شیطان بزرگ اعلام کرده اند، و گویا چنین فرهنگ پر افتخاری برخاسته از " گفتار و کردار و پندار نیکِ ما ایرانیان است" نه از فرهنگِ تقیه در اسلام عزیز.
البته تا اینجای کار ایراد چندانی ندارد؛ اما پرسشی بمیان می آید که نیاز به پاسخی منطقی و شجاعانه دارد. پرسش اینست:
ما گریخته گان آزادیخواه! وقتی پای مبارکمان به کشورهای آزاد رسید، چرا و چه شد که بزرگترین سرمایه ی ملی خود را که ضامن بقای حیثیت و آبرو، و تداوم پیشرفتِ ایران و ایرانی بود، یکسره بفراموشی سپردیم؟؟
در تاریخ ملت ایران، آنهم پس از پشت سرنهادن 1400 سال سرنوشتی خونبار و حقارتبار، براستی کدامین سرمایه ی ملی، که در بر گیرنده ی ارزشِ والای اجتماعی و معنوی و سیاسی و تاریخی بوده و هست را، می توان نام برد که با قانون اساسی مشروطه برابری کند؟؟ چرا روشنفکران ما کمتر تلاشی در پاسداری و پافشاری برای اعاده¬ی این مهم ترین سرمایه ملیِ غصب شده را نکردند؟؟ آیا اینهمه تلاشهای 37 ساله ای که میهنپرستانِ بسیار ارجمندِ ما را مشغول کرده است؛ توانسته است جامعه ی نگونبخت ایران را چند گامی بسوی رهایی از چنگال ِ خشمآوران ِ جهادگر، پیش برده باشد ؟؟
آیا نمی توان گفت که در این 37 سال گذشته، اغلبِ فعالیتهای انفرادی روشنگران، در برابرِ یکپارچگیِ آخوندهای تحمیق گر، رنگ باخته و اثر چندانی نداشته¬اند؟؟ اگر آنروزها که پای حکومت اسلامی تا این حد استوار نشده بود، و اگر روشنفکران و فعالان سیاسی و میهنپرستانِ ما دچار آنهمه سرگیجه¬های سیاسی نبودند؛ امروزه ایران هم دچار اینهمه بدهنجاریها و خسارات جبران ناپذیری نمی بود. بدیهی ست که با چنین سردرگمی های ادامه دار، چه انتظاری میبایست از این اکثریت خاموش و ناآگاه و خرافاتی و بیمار داشت؟
چنین شد که بخش بزرگی از ایرانیان چه در داخل چه در خارج، درخواب مرگ فرو رفتند و دست اندرکاران سیاسی هم برای رفع بیکاری بجان یکدیگر افتادند. در نتیجه ملایان هم روز بروز زورمندتر و خشن تر گشته و البته مقبول تر نزد کشورهای سودجوی غرب.
اکنون شاید بتوان به پرسشهای بالا، پاسخی هرچند گستاخانه تر داد.
در میان ما مردم ایران، از برخی باصطلاح روشنفکرانِ بدکردارش گرفته تا تاریک اندیشان بدسرشت، در سازماندهی و طراحی و اتحاد برای ایجاد مخرب ترین، و آتش افروز ترین جنبش های ایرانسوز، دست مغول وترک و تاتار و تازیانِ خونخوار را از پشت بسته اند. با نگاهی به گذشته ها، تا همین روزگار شرم آور، بجز خیانت به کشور و به ملتِ خود، و بجز خدمت به دشمنان وغارتگران بیگانه، و بجز تحقیر و اتهام زدن به همدیگر، کدام افتخارِ بلندآوازه‌ای را ثبت تاریخ کرده ایم؟ هرگاه افرادی فاضل و فداکار هم خدماتی در پیشبرد رفاه و آرامش، و گامی در بالا بردن سطح دانش و تمدن مردم برداشتند، و برای ترقی کشورشان چیزهایی را کاشتند و پرورش دادند، بی درنگ همان جماعتِ ناسپاس و حسود و بی معرفت و دشمن یار، با بیرحمیِ تمام، همه را درو کرده و به آتش کشیدند.
جالب است که ما ایرانیان تا دویست سال پیش، هرگز نامی از کوروش و داریوش را نشنیده بودیم، ولی بمجرد اینکه کاوشگران غربی، این پادشاهان دادگستر و فرهنگسازِ ایرانی را بما شناساندند، ناگهان ما امتِ سینه چاکِ امامان، ضمن ادامه ی سینه زنی هایمان! باورکردیم که ما ایرانیان تمدنی 2500 ساله داریم !!
کسی از خود نمی پرسد، که اگر ما ایرانیان تمدنی 2500 ساله داشته باشیم؛ پس این 1400 سال بی تمدنی اسلامیِ در کجای تاریخِ تمدن ما ایرانیان جای گرفته است ؟؟ و این چگونه تمدنی ست که برای حفظ بیضه ی اسلام هرساله برای آقای امام حسین، در گودال های گِل فرو میرویم و یا با قمه، کلۀ بی مغز خود را می شکافیم ؟؟
آیا بهتر نیست که گفته شود: ما ایرانیان 2500 سال پیش « تمدنی داشته ایم! » ولی اکنون بیش از هزار سال است که یکی از بی تمدن ترین و بدنام ترین مردم جهان شده ایم؟؟ همین چند روز پیش عده ای از زنان و دختران بی غرور و خردباخته ی ایرانی به قمه زنی پرداختند... و ما با نیشخند، از کنار این ننگ ِ فرهنگی گذشتیم و می گذریم .
با وجود این کم نبودند مبارزانی که هریک باندازه ی توانِ خویش در بسیاری از زمینه های مربوط به بحرانهای پایان ناپذیر ایران، و با انگیزه ی آگاه تر کردن مردم، در ( تنهایی ) اقدام به نوشتن و سخن راندن و روشنگریهای مفیدی پرداختند که بی تردید این گروه از زنان و مردانِ میهن دوست، شایسته ی احترام و ستایش هستند. ولی اینرا نیز می دانیم که در این زمینه ها نیز سخت در حال باختن بوده وهستیم، زیرا آخوندها هم با هجومی سد در سد اسلامی؛ برای نابود کردنِ بقایای فرهنگ و تاریخ و هویت و هست و نیست ایرانیان، بیکار نبوده و نیستند


با بیان این پیشگفتار، که شاید تلنگری بود بر برخی از تلخی ها و نارسایی های مبارزات فرهنگی و سیاسیِ در 37 سالِ گذشته، اکنون با اشاره به یکی دو مورد، کوشش خواهم کرد انگیره ی دیرپای خود را از نوشتن این جستار نشان داده و سپس به طرحِ پیشنهاد و درخواست خود از همه ی فرزانگان و آزادگانِ گرانمایه ی میهنم بپردازم.
نزدیک به 10 سال پیش، با یکی از ایرانیارانی که در آن زمان و بتازگی از راه رادیوها و تلویزیونها و آشنایی با نویسندگان و روشنفکران ایرانیِ خارج از کشور، نامی و محبوبیتی یافته بود، پیشنهادی را با دلایل بسیاری با ایشان مطرح کردم که شوربختانه با استدلالی پر صلابت از سوی ایشان، مردود شناخته شد و ره بجایی نبرد.
جا دارد که پیش از مطرح کردنِ دوباره ی آن، دانسته شود که آن پیشنهاد چه بود و چه هست و چرا آنروز مردود شناخته شد و چرا امروز مصمم تر از پیش، قابل مطرح کردن می دانم.
آنچه ده سال پیش با آن ایرانیار مطرح شد از این قرار بود:
« حال که بخش بزرگی از ایرانیان روشن اندیش و مبارز و میهن پرست، شما را به نیکی شناخته¬اند و بگفته خودتان روابط بسیار گرم و دوستانه ای هم با آنان دارید، من پیشنهاد می کنم با تک تک این یارانِ روشنفکر گفتگو کنید تا هریک از آنان، ضمن ادامه¬ی فعالیت خویش، تشکیلاتی را هم بوجود آورند که رسما و عملا گویای ( اتحادی بین روشنفکران ایرانی در خارج از کشور ) باشد. »
اما شوربختانه آنروز در برابر آنهمه دلایل و اصرارهای من تنها یک پاسخی جانانه را شنیدم که بسیار شنیدنی، و شاید هم بگونه¬ای آموزنده نیز تلقی شود. پاسخ چنین بود:
« آلفرد، تو فرهنگ ایرانیان را نمی شناسی!؟ آیا تو می دانی چرا فوتبالیست های ما در مسابقات جهانی هرگز پیروز نشده و نخواهند شد؟؟ علتش اینست که هر یک از بازیکنان می خواهد خودش توپ را وارد دروازه کند و قهرمان شناخته شود. بی تردید روشنفکران ما نیز از این قاعده مستثنی نیستند . از اینرو، طرح و پیشنهاد تو نیز رویای شیرینی بیش نیست و بهتر است که فراموشش کنی »


پیشتر اشاره کردم که من هنوز براین باورم که می توان کاری بسیار ارزشمند و کارسازی انجام پذیرد که سابقه ی چندانی ندارد. کاری برخلاف تاریک اندیشان دیروز، که توانستند از سپیدی دوران پادشاهان پهلوی، نقبی بسوی سیاهی و تباهی دوران کنونی بزنند. اما روشن اندیشانِ امروز، با دانش و تجربیات فراوانی که اندوخته اند، براحتی و بدون هزینه، می توانند از این سیاهی¬ها نقبی بسوی نور زده و پرچمداران اتحاد میلیونها ایرانی در داخل و خارج کشور، و ناجیان ملت، و سرزمین غصب شده ی ایران باشند.
بباور من، از آغاز تمدن بشری تا امروز، همواره مسئولیت اصلی هدایت جوامع پیشرفته و متمدنِ جهان، بعهده خردمندان و روشنفکران و فرزانگان و دبیرانِ دلسوز و انسانگرایانِ کشورها بوده  است، نه الزاما دولتمردان و یا حاکمان و سیاستمداران و زورآوران بدسرشت. آزادی همه¬ی ملل اروپا از ستم های بیرحمانه¬ی کشیشانِ مسیحی، مدیونِ روشنفکرانِ انگشت شماری بود که با خردمندی توانستند مردمان را جذب افکار خود کرده و کار کشیشان را بسازند و مردم خود را از ننگ حاکمیتِ ملایان مسیحی رهائی بخشند.
از همین روست که من با آرمانِ نجات مردم ایران از چنگال هیولای حاکم، دست بدامانِ فرهیختگانِ آزاده ای شده ام تا با اعلان همبستگی بین خود، در مسیرِ رهنمودهای لازم به ملت ایران، بتوانند شالوده ی والاترین و با نفوذ ترین و نیروبخش ترین پایگاه و تکیه  گاهِ جوانان ایران را اعتبار بخشند.
بدیهی ست که سخن من از اتحاد روشنفکران ایران هرگز بدان معنا نیست که در فردای آن روز، رژیم ملایان سرنگون خواهد شد! ولی دستکم بازتابِ گسترده ی چنین اتحادی، می تواند مانند پیوستن جویبارها، به رودخانه¬های خروشانی از ملت بزرگِ ایران تبدیل شود. آنگاه، آغاز زندگی شایسته¬¬ای برای ملت ایران خواهد بود.
آنگاه، این هیولای دین و جای پایش (ملایان)، به ژرفای زمین فرو خواهند رفت و بی تردید، آنهمه باورهای ضد ایرانی و هستی سوزِ مردم، از اینهمه آلودگی های 1400 ساله برای همیشه از زندگیِ ایرانیان پاک خواهند شد.
پیش از پایان دادن به این جستار، لازم میدانم بیک پرسش احتمالی، پاسخی کوتاه داده شود.
چرا اتحاد و یکدلی در میان روشنفکران؟؟
اولا باید دانست که منظور من از "روشنفکر" کیست، و اتحاد آنان برای چیست.
تا آنجا که من میدانم، فرنامِ « روشنفکر» در میان ما ایرانیان بیش از هر زمان دیگری در آغازِ انقلاب مشروطه و سپس در انقلاب اسلامی بر سر زبانها افتاد. اما با دو اختلاف فاحش در اندیشه و کردار آنان. روشنفکران نسبتا کم سوادِ دوران مشروطه، همگی تلاشی سخت کردند تا چهره ی زشتِ حاکمیتِ آنروزگار را به زیبایی دوران پس از آن دگرگون سازند و نسبتا پیروز هم شدند. ولی روشنفکران بسیار با سواد سال 57 ( لیبرال ها - حقوقدانان دانشگاهیان - نویسندگان - روزنامه¬نگاران - شاعران - مارکسیستهای اسلامی و غیر اسلامی - توده ای های میهنفروش و آخوندهای با عمامه و بی عمامه ) جملگی و با شوق زدگی های جنون آمیزشان آغازگرانِ جهادِ مقدسی! بودند که بازده پنجاه سال دستاوردها و کوشش های مردم ایران را در آتشِ تاریک اندیشی ها و خیانتهای خود نابود کردند، که جملگی ننگشان باد.
از نگاه من، گرچه ممکن است خام تلقی شود، روشنفکر کسی است که هیچ وابستگی به دین و آیین و حزب و جبهه و سازمان سیاسی نداشته باشد بجز بیدار نگاهداشتنِ مردم و پاسداری از فرهنگ و تمدن ایرانی. بی پرده تر بگویم، اگر جز این باشد، نمی توان او را روشنفکر و آزاداندیش و آزاده نامید. شاید نمونه ای در تکمیل این سخن بجا باشد که، اگر افرادی خود را، روشنفکر و سیاستباز؛ و جانبدارِ جبهه ای و حزبی سیاسی می دانند و هنوز هم پس از گذشت هفتاد سال بجای هر کوشش رهایی بخش، خاکسترِ قبر مصدق را هم برسرِ خود می پاشند! بباور من نه تنها روشنفکر نیستند بلکه مردم فریبان و تاریک اندیشانی هستند، از تخمه ی همان پیامبران دروغین و ویرانگرانِ انقلاب سال 57.
هم میهن ارجمند، آنچه را که شنیدید، تنها چکیده ای بود از یک آرمان بزرگ و با سدها دلایل و استدلاهای دیگری که نمی توان در این جستار کوتاه بمیان آورد. اما از دوستان و خردمندانِ نامداری که سالهاست دورادور همدیگر را می شناسیم این انتظار و امید را دارم که تا جاییکه امکان داشته باشد نظر و دلایل خود را، در رد، و یا موافقت آنچه را که مطرح شد ابراز نمایند تا شاید موافقتِ شما ایرانیاران دانشمند، زمینه ی اتحاد بزرگِ ملی را فراهم سازد. من نیز این آمادگی را دارم تا با هر یک از فرزانگانِ گرامی، گفتگوی تکی و یا جمعی را داشته باشم تا نکات نگفته ی خود را مشروحا بیان کرده و از شنیدن نقطه نظرات شما ایرانیارانِ فرهیخته نیز بیشتر بیاموزم.
با آرمان پیروزی ملت ایران:
آلفرد آبرامیان
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
www.sarve-azade.com

 

 




 

 

 

.