نيازی نيست که سامانی، قانونی يا سازمانی به مردمی آزادی بدهد بلکه راستی در اين است که کسی آزادی انسان را به بند نکشد. کسی که، در انديشه اش انسان را آزاد نمی داند، می خواهد با شيوه ای، عقيده ای يا حکومتی به مردمی آزادی بدهد. او شيوه و عقيده ی خود را آزادی می پندارد. از اين روی او مردمی را، که در بند عقيده ی او کشيده شوند، آزاد می شمارد

نيازی نيست که سامانی، قانونی يا سازمانی به مردمی آزادی بدهد بلکه راستی در اين است که کسی آزادی انسان را به بند نکشد. کسی که، در انديشه اش انسان را آزاد نمی داند، می خواهد با شيوه ای، عقيده ای يا حکومتی به مردمی آزادی بدهد. او شيوه و عقيده ی خود را آزادی می پندارد. از اين روی او مردمی را، که در بند عقيده ی او کشيده شوند، آزاد می شمارد.
شناخت پديده ی " آزادی"، بدون گسستن انديشه ی انسان از بند عقيده ها، نا مفهوم است. " آزادی" را می توان از ديدگاه آزاد شناسايی کرد. بررسی پديده ی آزادی از ديدگاه يک عقيده، گمراهی و گمان پروری است. تصور انسان از آفرينش هستی زمينه ساز انديشه و معيار سنجش ارزش های پديده ها است. انسانی که خود را مخلوق الاهی می پندارد، پيشاپيش روزنه ی ديدگاه خود را تنگ می کند، او مفهوم آزادی را با تسليم برابر می داند.
اين است که برای حکومت بر مردم بايد رشته ی عقيده های گوناگون آنها را در دست گرفت و نيازی نيست که عقيده ها را يک پارچه کرد بلکه بايد رشته ها را به يک رشته ی يگانه، توحيد، پيوند داد تا آزادانه از نيروی آنها بهره گيری کرد. مهم اين است که بيشترين کسان دارای عقيده ای باشند تا بندی برای گرفتن آنها وجود داشته باشد. کسی که به عقيده ای بسته نشده، آزاد است ولی در انبوه گرفتاران اين آزادی ارزشی ندارد چون اين کس " آزاد " رها شده از انبوه مردم است و رها شده از مردم ناتوان و سرگردان برجای می ماند.
انديشه ی انسان، ميليون ها سال، پيش از پيدايش حکومتهای زورمندان آزاد بوده و دگرانديشی دستکم تا پيدايش دين های ابراهيمی جرم شناخته نمی شده است. الاهان يکتا را حکمرانان خلق کرده اند تا مردم را برای هميشه در بند داشته باشند. حکمرانی بر سرزمين های بزرگ بدون الاهی زورمند آسان و پايدار نبوده است. اين است که حکمرانان مردم را به اراده ی الاهی و الاه را به خواسته ی خود خلق می کنند تا مردم به اطاعت از الاه و الاه را به اطاعت از خود مجبور کنند. بسان محمد و اسلام سازان که الله را صاحب همه ی پديده های هستی ساخته اند تا خود صاحب هر پديده ای بشوند. آنها انسان را درمانده و ناتوان و عبد الله ساختند تا خود خليفه و حکمران بر مردم باشند. انسان گناهکار را که الله خلق می کند نياز به هوا، آب و خوراک دارد که بايد پيوسته به زاری و خواری از خالق خود، که مالک همه چيز است، به عجز و سرافکندگی گدايی کند.
" در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب". بديهی است "از دست و زبان که برآيد کز عهده ی شکرش بدرآيد".
سوره ی النسآء (آيه ی 28)
الله بر شما آسان می گيرد چون او انسان را ضعيف خلق کرده است.
سوره ی الانعام (آيه ی 2)
اوست که شما را از گل خلق کرد، زمان مرگ را او می داند، شما باز هم شک می کنيد؟.
سوره ی احجر (آيه ی 26)
آدم را از خاک، گل سياه بو گرفته، خلق کرديم.
سوره ی الذاريت (آيه ی 56)
و خلق نکردم جن و انس را مگر آنکه مرا عبادت کنند.
اين انسان پست و زبون کجا شايستگی ی آزادی دارد؟ از کجا توانايی دارد که به آزادی بينديشد تا چه رسد به اينکه آزادی را بشناسد.
اينکه پديده ی انسان از ديگر پديده های هستی آفريده شده است، فرهنگی است چند هزار ساله، بينشی است که بايد آزادگان در وجود خود بگوارند، بياميزند، تا آزاد باشند که بتوانند آزاد انديشه کنند.
آزاديخواهان و روشنفکران ايرانی آزادی را تنها از زبان ديگران شنيده اند و بيشتر آنها هم همانگونه بازگو می کنند که در کتاب نوشته شده است. کسی که انديشه اش اجازه ی پرواز نداشته، او يارای آنرا ندارد که از فراز به پديده ای بنگرد، انديشه ی او در زندان عقيده ها يا تصور ديگران دست وپا می زند. برا ی روشن شدن گفتار نمونه ای، از آرمان های گروهی آزادیخواه، را بررسی می کنيم. البته اين بن نگری تنها برای نشان دادن آشفتگی انديشه ی ما ايرانيان است نه خرده گيری بر گروهی، چون سخن از شناخت مفهوم آزادی است.
"ما خواستار جدایی دین از دولت (= ستیت = اتا) هستیم. ما انسان را در انتخاب باور وجدانی خود - دینی یا غیر دینی ـ صاحب حق، مختار و آزاد می شناسیم."
آيا " ما " که انسان را صاحب حق و در انتخاب هر باوری آزاد می شناسيم جدا از انسان هستيم؟ آيا انسانی که در انتخاب دين آزاد است دين او آزاد نيست. آيا دينی( شريعتی) وجود دارد که انسان را آزاد بداند. آيا دينداران در دولتی، که جدا از دين است، وارد نمی شوند يا اينکه نخست دين وعقيده خود را، که داشتن آن آزاد است، زندانی می کنند. آيا ايمان به " لا اله الا الله" و جهاد کردن با دگرانديشان حق انسان است.
آزادی به جهان بينی و تصور مردم از پديده ی آزادی بستگی دارد. آزادی به خواسته و ستايش يا نکوهش کرداری آفريده نمی شود. انسان آزاد است و آراسته به خرد. اوست که نيک و بد را می شناسد و می آفريند، با قانونی يا عقيده ای می توان آزادی را از انسان گرفت نه اينکه آن پديده ای که با او زاده شده است به خود او بخشيد.
"ما به برابری حقوقی كامل ایرانیان، صرف نظر از جنسیت، نژاد، قومیت، زبان، عقیده، مذهب و دیگر خصوصیات شخصی افراد بشر، اعتقاد دا ریم، و هرگونه تبعیض ونابرابری مبتنی بر این گونه تفاوت ها را نفی می كنیم."
می بينيم " ما" جدايی دين از دولت را خواهان بوديم، اکنون به عقيده ای در دولت " اعتقاد" داريم. مگر دين به جز اعتقاد است؟ آيا اعتقاد ما با اعتقاد کسانی، که بعضی را بر بعضی برتری داده اند، در تضاد نيست؟ آيا " ما " نفی می کنيم که در اسلام کافر نجس است و بايد با او جهاد کرد؟ آيا مذهب که فغان مناره هايش گوش مردم را می خراشد، احکامش از هنگام زادن تا مرگ انسان را رها نمی کنند، از خصوصيات شخصی افراد بشر است؟
"ما خواستار برابری حقوقی کامل زنان با مردان در همۀ عرصه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی هستیم و بر رفع خشونت و آزارجنسی و جنسیتی تاکید می کنیم."
" ما " خود که خواستار اين نيکويی هستيم، خيلی بزرگواری می کنيم، مرد هستيم يا زن؟ ولی معيار سنجش ما مردانه است. آيا بايد زنان هم آزاد باشند که مردی را صاحب شوند، يا اينکه بتوانند چهارتا مرد بخرند؟ يا بتوانند شوهر خود را بيرون بيندازند؟ يا اينکه برابر اين است که در اتوبوس مردها در يک سو وزنها در سوی ديگر جای داشته باشند. آيا به راستی زن يک پديده ی زينتی است يا بار گرانی که بر گردن مردان آويخته شده است. ما که بسيار پيشرفته و آزادیخواه هستيم خواهانيم که اين همزيستان، زنان، همسان ما در عرصه ی اجتماع باشند. البته بر رفع خشونت و آزار هم تاکيد می کنيم. پس ای زنان ما را شکر کنيد که تا چه اندازه ما رحمان و رحيم هستيم.
آيا آسان تر نيست که آزاديخواهان در اينگونه ده فرمان ها خواستار باشند تا سامان کشورآرايی را بر خرد مردمان بنيان گذاری شود. آيا بهتر نيست، هر عقيده ای که ريشه ی خرد مردمان را می خشکاند به نقد بکشند. آيا تا اين اندازه دشوار است که بدانيم مفهوم " لا اله الا الله" با آزادی انديشه يا به زبان سياست با حقوق بشر در تضاد است.
درست است که در اسلام خلقت انسان يعنی خلقت مرد و زن از مرد برای سرگرمی مرد خلق می شود.
سوره ی النسآء (آيه ی 1)
ای مردم بترسيد از خالق خود که شما را از يک کس خلق کرد و از او زن را برای او، از اين دوکس مردان و زنان بسياری منتشر ساخت...
ولی از ديدگاه خردمند زن و مرد دو پديده ی جداگانه و پاره شده از يکديگر نيستند. به ويژه امروز در هيچ جامعه ای نمی توان زن را بريده و جدا از مرد پنداشت. واژه هايی بسان : اجتماع، مردم، فرهنگ، تمدن، جهان بينی، خرد، دستآورد، مهر، خشم، دانش، دلاوری، بزرگی، نام، ننگ و... که در زبان ما روان می شوند همه مفهوم پديده هايی هستند که در جان انسان آميخته شده اند همه از پيوند مردم با ارزش های فرهنگ آنها سخن می گويد، هيچگاه چنين ارزش هايی جداگانه به مرد يا زن نسبت داده نمی شوند چون در فرهنگ ايران زن و مرد همزاد، همگام، هميار و همسر هستند. نيازی نيست به برابری آنها اشاره کرد چون هرگز نابرابر انگاشته نشده اند، نيازی نيست که بر رفع آزار جنسی تاکيد کرد چون آزار هر جانداری زشت، پليد و اهريمنی است.
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در طريقت ما غير از اين گناهی نيست (حافظ)
از آن روی منش انسانی در بند دروغ گرفتار آمده و به کژروی کشيده می شود که منش او از راستی گسيخته شده است. سامانی که از همپرسی انسان ها برای همآهنگ ساختن آرزوها، توان ها، نيروهای آشفته ی اجتماع ساختار پيدا کند، بر منش و سرشت انسان استوار خواهد بود. چنين سامانی خشم و مهر، نياز و آز، گستاخی و آرامش و تضاد های درونی و برونی پديده ها را با راستی و راستکاری به هم پيوند می دهد. سامان راستکاری خواسته های همسو و همآهنگ مردم را با يکديگر همگام می سازد تا زشتخويی انسان در مهار دورنگری سازگار گردد.
قانون های الاهی يا احکام شريعت بر ضد سرشت انسان و برای سرکوبی انديشه ی گستاخ انسان است. چنين احکامی دروغ و انسان ستيز هستند. ما که با دروغ خو گرفته ايم و به دروغ ايمان می آوريم از شناسايی سرشت و منش راستی درمانده خواهيم بود. در احکامی که برای فريب و پرورش نادانی از رحم، نفقه، اجرت، احسان، عدالت بر زنان سخن می گويد نشان آن است که زنان در آن اجتماع با خشم، ستم، بيچارگی و ناتوانی روبرو هستند. خواستن کاهش در بی دادگری نشان دادگری نيست.
سوره ی النسآء (آيه ی 3):
اگر می ترسيد که نمی توانيد در حق دختران يتيمه عدالت کنيد، پس آنچه که خواهانيد از زنان دو تا، سه تا چهار تا، اگر ترس داريد که عدل نتوانيد کرد پس يک زن بگيريد يا با زنی که مالک بر او هستيد بسازيد و با او جور نکنيد.
در مردمی که خود دادگری را می آفرينند کسی درمانده و ناتوان نيست که به رحم و صدقه ی همزيستان خودش نياز داشته باشد. ما زمانی می توانيم برکسی رحم کنيم و عدالت داشته باشيم که برآنکس ستم و بی داد رفته باشد. پس اگر ستمکارانی بخواهند که مردمی را بنده و ستايشگر خود سازند بايد نخست هر حقی را از آن مردم بگيرند تا آنها خوار و ضعيف و محتاج باشند، که بتوان به آنها رحم و احسان کرد و صدقه بخشيد، تا ستمکاران بتوانند خود را رحمان و رحيم بنمايانند، تا ناتوان شدگان همواره شکرگزار و فرمان بردار ولی نعمت خود باشند.
آزادگان به شمشير عدالت نياز ندارند، آنها به فرهنگی نياز دارند که تضادهای سرشت انسان را با راستی پيوند دهد تا مردم منش های خود را به نيکويی به کار ببرند. مهر و کين، آرزو و آز، خشم و نوازش، گستاخی و همراهی، شک ورزی و پيروی در منش انسان بنياد دارند و همه از سرشت او برآمده اند تا انسان بتواند بر دشواری های زندگی چيره شود. اگر اينگونه منش ها، که ما آنها را نيک يا بد و زيبا يا زشت می پنداريم، با خرد و بينش دورنگری همآهنگ شوند هيچيک بد و زشت نخواهند بود و همگی سودبخش و خوشآيند هستند.
هنگامی که ما پس از هزار و چهارسد سال در زير فشار احکام انديشه سوز به اين گوهر برخورد کرده ايم که احکام اسلامی از پيشرفت انديشه ی انسان جلوگيری می کند، پس بايد بپذيريم که تا امروز هم پيشرفت انديشمندان ايران بسيار کند بوده است، پس بايد با شک ورزی به هر معياری که در بينش ما ساخته شده است نگاه کنيم، پس بايد اندازه های سنجش ارزش های مردمی را بازنگری و نوسازی کنيم. هرگز نمی توان به راستی و درستی با معيارها ی اسلامی، که در بينش ما آميخته شده اند، احکام اسلامی را نقد و بررسی کنيم.
تنها فروغی که ما را در راه شناخت ارزش های فرهنگی ياری می کند خرد کاربند و انديشه ی پالايش شده از بينش الاهی است. در سرشت انسان راستی هم هست که ما آنها را با دروغ پنهان ساخته و تنها دروغ را که بر ما واقعيت پيدا کرده است حقيقت می پنداريم و حتا فرياد راست درون خود را نشنيده می گيريم و همه راستی خود را با دروغ از يکديگر پنهان می داريم. بهتر است که با نمونه ای از رفتار خود بخشی از درون خودمان را آشگار سازيم.
بيشتر مردم هنگام بهار که در باغ ها و سبزه زارها گردش می کنند، ناخودآگاه ياد يار و دلداری می افتند، خواهان درآغوش گرفتن يا آميزش با مهرپروری هستند. شکوفايی گل ها، آواز پرندگان، پرواز پروانه ها و جهيدن سنجاب ها همه يک جيز را به نمايش گذاشته اند و آن يافتن و آميز کردن با يار است. آواز بلبل ها، شکفتن گل ها و حتا ميلياردها گردی که از شکوفه ها در هوا پخش شده اند، برای بادار شدن يا باردار کردن در جستجوی يارند يعنی همه ی جاندارن در تکاپوی همين سايش، نوازش، شادبخشی و شادکامی هستند. انسان که هنوز در نهادش راستی است، در اين آهنگ که از ساز جانداران راست کردار نواخته می شود مست می گردد و آوای درونش را می شنود. در اينجاست که دين فروشان دروغوند رسوا می شوند.
ما که از زيبايی گل ها و پرندگان سرمست و شادمان می شويم چگونه بايد از ديدن زيبايی های انسان پرهيز کنيم. در سرشت انسان است که از شادی ديگران شاد می شود. همانگونه که از بازی و هياهوی کودکان خردسال اندوه خود را فراموش می کنيم همانگونه هم از آراستن و آرايش جوانان، که به خيابان ها و بازارها شکوه ويژه ای می بخشند، شادمان هستيم. يارگيری و ياريابی در سرشت انسان است با قانون الاهی سازگاری ندارد.
مردی که از زيبايی های پيدای يک زن به شگفت نيايد و نگاه، مژگان، لبخند، خال و موی زيبا در درون او آشوب برپا نکنند به افسردگی دچار است. بديهی است که زنان هم ويژگی های ديگری را در مرد ستايش می کنند. زيبايی را می توان ستايش کرد و از ديدن آن شادمان شد ولی نمی توان آنرا به بند کشيد و در گنجه ای زندانی کرد تا ستايشگران در آرزوی ديدن آن رشک ببرند.
ما نه تنها در زير فشار شريعت اسلام فرهنگ خود را فراموش کرده ايم بلکه منش هايی که در سرشته ما وجود دارند به کژکرداری واداشته ايم. شادمانی انسان در پيوند با ديگران، در گروه، در انبوه مردم آفريده می شود، حتا خوردن و نوشيدن در جشن ها شادی بخش تر هستند. ما از لبخند يعنی از شادی کودکی شاد می شويم اين است که به او شيرينی می دهيم به فکر سود و زيان اين کار نيستيم.
چنان پر شد فضای سينه از دوست که فکر خويش گم شد از ضميرم (حافظ)
پيوند زن و مرد قانونی نيست، انسانی ست. زن و مرد در خواستن به سوی يکديگر کشيده می شوند و از دوست داشتن است که يکديگر را می بوسند و می بويند و می نوازند. آنها در مهرورزيدن شادی را می آفرينند، به هم شادی می بخشند، هريک تنها در شادمانی ديگری شاد می شود. گاهی نوازش زياد به رنجش دلدار و گاهی هر رنجی از سوی دلدار به نوازش می گرايد ولی نه اين از خودخواهی بلکه برای نشان دادن شدت مهرورزی است.
از زبان جاودان ياد، فريدون مشيری، بشنويم که شيرين تر سروده است:
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است،
عشق در جان کسی ريختن است.
کار فرهاد برآوردن ميل دل اوست،
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن،
خواه با کوه درآويختن است.
اگر در جامعه ای زن پديده ای برای کاميابی مرد باشد، در آميزش، مهرورزی و شاد ساختن يکديگر گم می شوند چون ديگر دلدار و دلداده ای وجود ندارد که با هم شادی را بيافرينند بلکه تنها گامگير وجود دارد. در اين آميزش ممکن است که کامگيری مردانه در خفت و شکنجه ی زنان شدت يابد. نسبت خفت و پستی زن در زير خواسته های مرد افتخار و بلندی مردان به حساب می آيد. در اين بينش مرد ديگر انسانی نيست که از مهرورزيدن به دلدارش خود را فراموش می کند بلکه مهاجمی ست که با خشم چيزی را به تصرف در می آورد.
در جامعه ی ما که مردان بر زنان فرمانروايی دارند، زن از ترس ستم مرد در پناه ترحم مرد است. يعنی مرد هم گرگ است و هم شبان، هم دزد است و هم دژبان، هم درد است و هم درمان. در چنين مردمی زن و مرد دو پديده ی هم ارزش و همسان نيستند، زن کالای مصرفی و مرد مصرف کننده ی کالا است. زن و مرد که بريده از هم هستند يکی حاکم و ديگری محکوم است، اکنون که مرد حاکم است اوست که می گيرد، نگهبانی می کند، آزاد می کند و بر زن رحم می کند. در چنين بينشی مرد می تواند به زن " آزادی" بدهد يا زن به زور " آزادی" را از او بگيرد ولی باز در ذهن هر دو مرد فرمانرواست، اوست که می دهد يا نمی دهد.
در فرهنگی که زن و مرد پديده ی انسان را ساختار هستند، آنها به هم پيوستگی دارند، پيوند آنهاست که بنياد زندگی را پرورش می دهد. آنچه که در بينش و فلسفه های کهن از آفرينش هستی گفته اند از پيوند زن و مرد و آميزش آنها سر چشمه داشته است. يعنی انسان دانش پيدايش هستی را از راه آميزش زن و مرد آموخته است.
پيدايش واژه هايی بسان جاندار، جانان، آفرينش، مهر از همين پيوند هستند که امروز گوهر درون آنها با ابزارهای اخلاقی بی ارزش شده است.

مردو آناهيد

دريافت باز تاب از ديدگاه خوانند گان: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

 

.