|
کاشکی
پانزده سال زودتر
14 امرداد ماه 1385
کاوه
ایرانی
چهاردهم
امرداد ماه؛
برابر است با صدمین سال نهضت مشروطه.
مشروطه ای که با ندای مشروعه خواهان و
ملایان بالای منبر ها آغاز
گردد و پس از استبداد محمد
علیشاه به ندای مشروطه خواهان مبدل شد. و
این ندا بر خواست تا یکصد سال پر فراز و
نشیب برای مردمان ایران به ارمغان آورد. شاید امروزه با در اختیار داشتن
اسناد واقعی تاریخی بشود به آن روزها با نگاه بسیار
آگاهانه تری نگریست.
مشروطه خواهان که توانسته بودند با ایجاد موجی نو و اساسی و انسان
گرایانه در میان مردمی که قریب به اتفاق آنها رعیت بودند دست به نهضتی
آزادیخواهانه و بدور از
خشنونت بزنند توانستند
مستبدین آن زمان را وادار به اطاعت از
خواسته خود نمایند اما با تمامی سعی که کردند
دیری نپایید که خواسته خود را که همانا تجدد
طلبی و مشروطه خواهی بود را با مشروعه طلبی
تغییر دادند.
صد سال پیش تجدد خواهان
فرنگ رفته سعی کردند
تا به پيروی از پیشرفت
فرنگ جامعه خود را دست خوش حوادثی نمایند تا
راه برای توسعه کشور بکشایند. شاید وجود
ستارخان و باقرخان
سربازان شجاع در کنار آزادیخواهان
دیگر سوالی در ذهن هر انسان
پژوهشگر ایجاد نماید و آن
اینکه چرا نهضتی که توانست استبداد قاجاریه
را وادار به تمکین نماید چرا به
مشروعه تن داد.
یکی
از اشتباهات این زمان که آیندگان هم آنرا
تکرار کردند
اعتماد تجدد خواهان بیش از اندازه به نیروهای خارجی بود و آنها را باور
داشتند.
مانند کسانی که امروز هم
فکر می کنند
امریکا می تواند نجات دهنده آنها باشد. این
باور غلط که سر در استعمار دارد توسط
استعمارگران تلقین می گردد و سر و ته
ماجرا را بدست آنها می دهد تا هر آنچه برای
منافع خودشان ضروری می دانند انجام دهند.
صد سال پیش متجددین
گمان کردند با بسط نشینی در سفارت خانه های
انگلیس و روس آنها به شفاعت از مردمان ایران
خواهند
آمد.
در حالی که بر عکس آنها در صدد
نگاه داشتن ممر
درآمد خود یعنی دین بودند و نمی خواستند تا مشروعه
را تبدیل به مشروطه نمایند و مردمان نا
آگاه آن روزگار
نیز با وا اسلاما
وا مصیبتا؛
قانون اساسی مشروطه را تبدیل به قانونی بی بو و
خاصیت کردند.
اگر
تمامی آن قانون رعایت می شد که اصولی مانع از اجرا اصول
دیگر بود؛ راه
به جایی برده نمی شد و اگر بعضی از آنها که
مانع توسعه و پیشرفت بود اجرا نمی شد که
خلاف قانون اساسی انجام شده بود و خود حکایت
از بی قانونی بود.
به راستی چه می بایست کرد؟ ؛ یک نگاه
نقادانه به قانون اساسی مشروطه می تواند ما
را امروز در کمک به پی بردن این مسئله که چرا
انگلیس و روسیه در سفارت خانه هایشان
را بروی آزادیخواهان گشوده
بودند؛ این اشتباه پس از سال 1332 نیز
تکرار شد؟ و ما هنوز گرفتار آن عاشورا
هستیم و نتوانسیم به واقعیت های آن پی
ببریم. در استمرار آن تا جایی که میهن پرستان در صدد بودند از اجنبی
ها در قبال پرداخت
هزینه بسیار زیادی به آنها از یاری آنها بهره مند
گردند و بتوانند کشور را به توسعه و
آبادنی برسانند. یقینا پس از
آنکه اجرت اجنبی ها
دولا پهنا داده شده بود به ترمیم
اشکالات گذشته
بپردازند، و در حقیقت آن زمان
چشم آبی ها را
روانه خانه هایشان نمایند.
در چنین احوالی در سال 1976، سر و کله رمزی
کلاک پیدا می
شود و این بار با هر دو شعار وا
اسلاما و، وا
حقوق بشرا؛ در گوادلپ
بسط می نشنید و البته نه از نوع بسط نشینی صد سال قبل بل به صورت مدرن و
امروزی.
اعتماد بیش از اندازه به اجنبی چه صد سال قبل و چه
پنجاه سال قبل ما را به پرتگاهی
رساند که برای نجات از آن هیچ چاره ای جز
هزینه کردن مادی و معنوی نداشته و
نداریم؛ و تا کی این داستان ادامه خواهد
داشت شاید کسی نداند.
پانزده
سال پس از نهضت مشروطیت؛ فردی
یگانه در تاریخ هزار و
چند صد ساله کشورمان قد علم کرد و با سپه
خیزی سوم اسفند 1299 توانست قلب آزادیخواهان مشروطه را برباید. دیری
نپائید تمامی فرزندانی که بجا مانده بودند
از میانه راه در جستجوی نجات دهنده؛ به گرد
او آمدند. وقایع چهار سال ظهور رضا خان میر پنج
(سرتیپ قراق)
بسیار حائز اهمیت است. در حالی که عده ای چماق
بدست با گذشته ای پر از پرسش، در لوس
آنجلس و در دکه های تلویزیون و بطور یک طرفه
می نشیند و با " بت بزرگشان " مصدق
السلطنه نجوا می کنند،
اما نطق او در آبان ماه 1304 را از یاد می برند و می
گویند که ما امنیت نمی خواستیم بل آزادی می
خواستیم.
البته خوانندگان
ارحمند گمان نکنند این فراریان
مزدور امروز هم مفهوم آزادی را می فهمند که با چه "ز" ای می
نویسند، بل برای رد گم کردن هر کدام یک لقب
استاد و دگر اندیشی را یدک می
کشند تا همچنان
مردمان فریب خورده را در ایران در عالم فریب
نگهدارند.
از مراد (مصدق السلطنه) این بی وطنان و
خائنین فراری که بدون هیچ عذری پس از فتنه
ای که خود به پا کرده بودند و سپس پا به
فرار گذاشتند جهت
زندگی بهتر برای خودشان و بل به قیمت نابودی مردمان ایران. بد
نیست به نطق مصدق السلطنه نوزده سال پس از
نهضت مشروطیت نگاهی انداخت. او ضمن معرفی
خود بعنوان یک انسان مصلح و مسلمان دو آتشه در مورد رضا خان این
گونه می گوید:
«
اما نسبت به آقاى رضا
خان پهلوى، بنده نسبت به ايشان عقيده مند
هستم و ارادت دارم
و خودشان مى دانند كه در هر موقع
آنچه به ايشان عرض كردم در خير ايشان و صلاح
مملكت بوده و خودشان هم تصديق عرايض بنده را
فرموده اند، نه اين كه در حضور من فرموده باشند بلكه
اشخاصى كه با ايشان
خيلى مربوط بوده اند به آنها فرموده اند. ايشان يك
مقامى دارند كه از من و امثال من
هيچ ملاحظه ندارند اگر
يك فرمايشى بخواهند در غياب من بفرمايند در
حضور من هم ممكن است بفرمايند. ولى
احتياطاً عرض مى كنم
آن اشخاصى كه فرمايشات
ايشان را به من فرموده اند حكايت از اين مى كرده
كه خودشان هم دانسته اند كه عرايضى كه من
عرض كرده ام از روى
نظريات شخصى نبوده و
مبنى بر مصالح مملكت و وطنخواهى بوده
است و از اين حيث ايشان به بنده معتقدند.
اما اين كه ايشان يك خدماتى به مملكت
كرده اند گمان نمى كنم بر
احدى پوشيده
باشد
وضعيت اين مملكت وضعيتى بوده كه همه
مى دانيم كه اگر
كسى مى خواست
مسافرت بكند اطمينان نداشت يا اگر
كسى مالك بود امنيت نداشت و
اگر يك دهى
داشت بايستى چند
نفر تفنگچى داشته باشد تا بتواند محصول خودش
را حفظ كند. ولى ايشان از
وقتى كه زمام امور مملكت را در دست
گرفته اند يك خدماتى نسبت به اين مملكت
كرده اند كه گمان نمى كنم بر
كسى مستور باشد. البته بنده براى حفظ خودم و
خانه و كسان و خويشان خودم مشتاق و مايل هستم كه شخص رئيس الوزراء
رضا
خان پهلوى زمامدار اين مملكت باشد براى اين
كه من يك نفر آدمى هستم كه در اين مملكت
امنيت و آسايش مى خواهم
و در حقيقت از پرتو وجود ايشان ما در ظرف
اين دو سه سال اين طور چيزها را داشته ايم
و اوقاتمان صرف خير عمومى و منافع عامه شده
و هيچوقت ما در چيزهاى
خصوصى وارد نشده ايم
و
بحمدالله از بركت وجود ايشان خيالمان راحت شده و مى خواهيم
يك كارهاى اساسى
بكنيم.
اين هم راجع به آقاى رئيس الوزراء.
»
آنانی که در سال 2006 در لوس انجلس می
نشینند و می گویند ما در آن زمان امنیت نمی
خواستیم؛ توجه کنند
که " بت بزرگشان " چه دست و
پایی برای ایجاد امنیت که توسط رضا خان بر
قرار شده بود می زده است.
اگر
یک تجزیه و تحلیل واقع گرانه برای یکصد سال
اخیر نه توسط فراماسونها بلکه توسط ایرانیان
آزاده و میهن پرست صورت گیرد
راهکارهای ضروری و منطقی را برای ما روشن
خواهد کرد؛ که این فراریان استاد و صاحبان
دکه های تلویزیون دیگر نخواهند توانست
مردمان ایران را فریب دهند.
به راستی اگر اراده ای
حاکی از دکترین
ایرانساز؛ ناسیونالیست (ملی گرایی) ، مدرنیته ، و جدایی دین از
سیاست، تنها پانزده سال
پیش از آن زمان ظهور می نمود
دیگر فرزندان مشروطه به این راحتی در مقابل
مشروعه سر فرود نمی
آوردند؛ و به ناچار
پانزده سال منتظر نمی ماندند تا مردی در
صحنه سیاسی ایران پیدا شود. اين
نکته در ادامه همان نطق مصدق
السلطنه کاملا گویاست:
«...
و اگر شاه بشوند بدون مسئوليت اين خيانت به
مملكت است براى اين كه يك شخص محترم و يك وجود
مؤثرى كه امروز اين امنيت و آسايش را براى ما درست كرده و اين
صورت را امروز به مملكت داده است برود بى اثر
شود. هيچ معلوم نيست
كى به جاى او
مى آيد؟ اگر شما يك
كانديدائى داريد و كسى
را پيش خود معين كرديد
بفرمائيد ما هم ببينيم. بعد از آن كه ايشان شاه غير مسئول شدند آن
رئيس الوزرائى كه مثل ايشان بتواند كار بكند
و خدمت كند و بتواند نظريات خيرخواهانه ايشان را تعقيب كند
كى است؟ اگر
چنين كسى را
آقاى سيد
يعقوب به بنده نشان بدهند بنده نوكر شما، چاكر
شما و مطيع شما هستم.
من كه در اين مملكت همچو
كسى را سراغ ندارم و
اگر بود تا حالا سر درآورده بود،
پس امروز كه اين يك نفر از بين تمام مردم سر در آورده و اظهار مليت (در
كتاب دكتر مصدق و نطق هاى
تاريخى او...: « منيت
». ص۱۴۱.)
مى كند
و خدماتى هم كرده است، بنده به عقيده خودم
خيانت صرف مى دانم
كه شما يك وجود مؤثرى را بلا
اثر بكنيد. پس خوب است يك كسى كه بتواند
قائم مقام او بشود معلوم كنيد بعد اين كار را بكنيد،
اول چاه را بكنيد، بعد منار را بدزديد، اين
نسبت به امور داخلى.
»
این سند کاملا گویاست؛ آنانی که از رعیتی با
اراده رضا خان و مشروطه و تجدد خواهی با اراده رضا شاه
بزرگ سر بر آستان جانان نهاده اند بد نیست
کمی منصف باشند؛
این وارونه گویی تاریخ تا
چند ؟ تا چند
این دفتر کهنه عقده را ورق خواهيد زد!!؟
اینکه
در همان زمان در یک مملکت به دلیل بی لیاقتی
سلاطین قاجار حتی یک فردی لایق و شایسته نبوده؛
پس این همه ارث پدری که این آدما از این
خاندان ( خاندان پهلوی ) می خواهند برای چیست؟
اما یک نکته هم در مورد نطق فوق لازم است
بیان شود؛ در متن ثبت شده در مجلس شورای ملی
بخوبی آشکار است و در کتاب خاطرات و
تالمات مصدق السلطنه
چندین سال بعد هم کاملا روشن است که ملیت
تبدیل به "منیت" می
گردد؛ آيا اين نکته ذهن
خوانندگان را به کج اندیشی و دروغگویی "مصدق
السطنه" نمی کشاند؛
در حالی که کلیات سخن ملیت را می رساند یا
مصدق السلطنه بین سال های 1332 الی 1345 که
اقدام به نوشتن خاطرات خود کرده باز خواسته طبق معمول حقه بازی نماید یا
اینکه در چاپ توسط
همپالگی او این اشتباه صورت گرفته است که
اگر ما مردمان دقیقی بودیم اینچنین
مورد بازی این خائنین فرق نمی کند که
کدامشان باشد واقع نمی شدیم.
در هر صورت بررسی بدور از تعصب تاریخ عصبی و قبیله ای ما را در آینده کمک
خواهد نمود. گر چه هنوز کسانی هستند بجای
اینکه این راه را بروند هنوز دل به اجنبی
خوش کرده اند و بدنبال تصویب نامه مجلس نمایندگان
امریکا هستند مثل
اینکه فراموش کرده اند همین ها بیست
و هفت سال پیش چه آشوبی همین
امریکایی ها
براه انداختند. امروز می بينيم چگونه منادی
حقوق بشر ( حرامزاده بادام فروش جمیی
کارتر ) يک امریکائی
نادان، بیست هفت سال است که از شوق یافتن حقوق بشر!!! در ایران زبانش
بند آمده و خفقان گرفته است.
کس نخارد پشت
من جز ناخن انگشت من
امروز زمان بررسی و دست یابی به واقعیت هاست،
امروز زمانی است که می بایست مردمان ایران قدر
خدمتگزاران خود را دریابند تا آینده روشن انتظارشان را بکشد و الا
نا سپاسی ما را
به تاریکی رهسپار
خواهد کرد.
شاید بهترین سخن در مورد نهضت مشروطیت و رضا شاه این بوده باشد که در یک
بررسی اجمالی از
سود و زیان سال های پیش از نهضت مشروطیت و
سالهای اخیر پرده بر داريم؛
« امروزه می توان با بسیاری از محقّقان
معتبر، هم سخن شد که:
«رضا شاه برزگ فرزند
خَلَف جنبش مشروطیت بود و مانند جنبش مشروطیت،
اگر چه به همة آرمان های خویش دست نیافت،
امّا به بسیاری از خواست
ها و شعارهای جنبش
مشروطیّت، جامه عمل پوشاند. »
شعار هائی که در پناه
امنیت و دکترین
پادشاهان پهلوی؛ یعنی
ناسیونالیست؛ مدرنیته و جدایی دین از
جکومت در ایران تبلور یافت و نیمه گمشده
انسان ایرانی از یوق
کنیزی چنان آزاد گرديد و تلاش شد تا
این آزادی چنان نهادینه
گردد تا طی بیست هفت سال این زنان ایرانی
بتوانند پیروزمندانه از زیر شلاق های خصم
قدی بر افراشته دارند تا جایی که یک اجتماع دو هزار نفره آنها در میدان
25 شهریور تهران، فرمانده نیروهای انتظامی این رژیم را به آن میدان
بکشاند؛ این پیروزی
با نهادینه شدن آزادی برای نیمی از مردمان
ایران اگر تا وزارت یک بانو
پیش نمی رفت؛
امروز این امکان میسر نمی شد.
در حالی یکصدمین سال جنبش مشروطیت را
پاس ميداريم می بایست باور داشته باشیم
پدرانمان در صد سال
پیش تمام سعی شان را کردند؛ و امروز
بر ماست که فرزندان خلف آنها باشیم.
تا پیروزی یک قدم میهن
پرستانه کافی است.
پاینده
ایران
 |