|
گزارشی
به تاریخ

کاوه
ایرانی
6 بهمن ماه 1384
در گرما گرم روزهای پر خاطره بهمن
ماه؛ خاطراتی خوش و خاطراتی
براستی ناگوار
در این ماه یک پرونده صوتی بدستم رسید پس از
باز کردن آن صدای
پادشاه را شنیدم که احساس عجیبی برایم بوجود آورد خوب
گوش کردم
دیگران هم باید خوب
گوش کنند؛ این صدای
پادشاه است انگار
همین دیروز بود که پادشاه سخن می
گفت؛ براستی با
صداقت آنچه می گفت
اما مردمانش خوب صدای او را نشنیدند.
همان مردان و زنانی که از حزب توده جداشدند و با قبول
نوکری یاسر عرفات به مقابله مسلحانه با
کشور خویش، با هم میهنان خویش و از جمله پادشاه
برخواستند.
در یک نگاه کوتاه
به احزاب ایران از سال 1300 به این طرف در یک کلمه
درمی یابیم که احزاب و گروه های مدعی نه تنها
کار مثبتی برای کشور
نکردند بلکه سد راه هر
گونه پیشرفت هم
بوده اند و در کل اتحاد نا مقدس سرخ و سیاه
را تشکلیل دادند.
اگر به سابقه حزب توده که توسط
شاهزادگان پس مانده قاجار تاسیس شد و هم
پشتیبانی شد؛
نگاه کنیم در خواهيم يافت که این همان روند
زمان قاجاریه بود؛
چيزی که استعمار کهنه دوست داشت در
جريان باشد. یعنی اکثریت مردم رعیت باقی
بمانند و تنها جمعیت اندکی که شاه و شاهزاده
های قاجار بودند و یا ملایان و خان ها
یی که خون "رعيت" را به شیشه می
کرد؛ تنها فرقی که این
جزب ها و
بازيگرانشان با بخش عمده
بازيگران زمان قاجار
داشتنداین بود که یک نوع " کینه " هم
علاوه بر روش نوکرمآبانه " هزار فاميل قاجار
" به آن اضافه شده بود. و آن کینه با خاندان
پهلوی بود.
مریم فیروز دختر انگولوفیل معرف فرمانفرما
دارنده نشان افتخار از دولت بریتانیای کبیر
و خواهر نصرت الدوله فیروز
نوکر بی چون و
چرای انگلیس و دختر دایی مصدق
السلطنه در کتاب خاطراتش بارها به این
کینه توزی
اشاره دارد.
بایستی به این گروه چپی های طرفدار مائو و .
. . . . ؛ این گروه سرخ و اما ظاهرا ملی(!) که به دنباله مصدق
چسبيده بودند از میان احزابی که در فاصله
سالهای 1300 تا 1330 تشکیل شدند و در پی
پیاده کردن
سیاست های استعماری انگلیس بودند و هنوز هم
هستند. همه اينها مثل خربزه و عسل با هم متحد شدند و «جبهه خیانت ملی» را
تشکیل دادند که رهبری آن باز هم در دست
خاندان قاجار یعنی مصدق السلطنه باقی ماند.
اینان بی مهابا خودشان را به فراموشی
زدند؛ مدعی هستند که مصدق
السلطنه در سال 1258 خورشیدی
بدنیا آمده و تا سال 1300 که چهل و دو سال
داشته، و از دوازده سالگی سربار بودجه کشور بوده. یعنی زمانی که می
توانسته در عين شور و جوانی بهترين خدمت ها
را به کشور بکند. باید
زندگی مصدق مورد بررسی قرار گیرد؛ تا
به ادعائی که در بالا
ذکر گردیده واقف شد. خود او به صراحت
نوشته است زمانی که کمتر از دوازده سال داشته دوره
ناصرالدین شاه از بودجه کشور ماهانه 120
تومان حقوق دریافت می کرده.
یکی
از گرفتاری های ما اين بوده که شیفتگان
چشم بسته این شخص به اصطلاح قهرمان " ملی "!
از غارت اموال عمومی سخنی به میان نمی آورند. هیچ
کس پاسخ نمی دهد
کارنامه او در زمان قاجارها چه بوده؟ یا
اینکه در انقلاب مشروطه چه نقشی داشته؟ چرا
هیچ گزارشی حتی به اندازه یک اشاره
در کتاب قطور تاریخ مشروطیت ایران نوشته شادروان احمد کسروی از این
قهرمان "ملی" ! نیست؟
چرا برای جوانان دانشجو که در روز 16 آذر 1332 به دستور حزب توده و جبهه
خیانت ملی دست به انتحار زده بودند یعنی همین کاری
که امروزه تند رویان مذهبی و یا فلسطینی ها
انجام می دهند این همه سخن گفته می شود
مگر آن سه جوان نا
آگاه چند سال
داشتند بیشتر از بیست یا بیست و پنچ سال ؟
چگونه است اینان را قهرمانان ملی خطاب نمی
کنند ؟
همین امروزه همه از همین جوانان (!!) قديم انتظار دارند تا حماقت های
افرادی نظیر آیت الله کیانوری و یا
کریم سنجابی و داریوش
فروهر و شیخ کودنی بنام مهدی
بازرگان را با خون خودشان جبران
کنند و ایکاش
که به اینجا ختم می شد.
جای تاسف در اين است که تازه عده دیگری که
سابقه ای جز خیانت به مردمان این کشور ندارد و جزو گروه خود
فروختگانی بودند که ملا
ها را بر کولشان
سروار کرده و آوردند تا بر جان و مال و
ناموس همین مردم مستولی گردند؛ می خواهند
افرادی نظیر آ سیداحمد مدنی و امیر انتظام،
شاهين فاطمی، داريوش همايون ها را سر
کار بیاورند؛
غافل از اینکه اینان
یکبار امتحانشان را پس داده اند. از این جماعت جز
نوکری و کولی کشی افراد نظیر
شبخ صادق خلخالی کار
ديگری بر نمی آبد.
به راستی چه صداقتی در سخنان پادشاه
است؛ یکبار
دیگر گوش
کنید ایشان دارند گزارش می
دهند؛
به کی؟ آری به مردم ایران؛ به کدام قشر از
مردم؟ به دهقانان یعنی هفتاد و پنج در صد
جمعیت کل کشور در آن روز.
وقتی صحبت از دموکراسی در زمان پهلوی
ها می شود؛ کسی
جواب گو نيست که چگونه مردم مورد خطاب قرار
می گرفتند؛ مگر
دموکراسی بجز نظر خواهی از مردم است؟
کسانی که در پاسخ
به اين پرسش ساده می مانند نياز به بررسی تاريخ ايران دوره پهلوی دارند.
براستی که چه خوب عمل می
شد؛ پادشاه
برای این اکثریت اما محروم در جامعه سخن می
گويد؛ گزارش می دهد؛
خوب گوش کنید :
"
«
قريب به 2 2 سال است كه از سلطنت من می
گذرد و اغلب شما در اين مدت شاهد و ناظــــر
وقايع اين مملكت بوده ايد و مي دانيد كه
تمام اين مدت روزهای خوش و با سعادتی نبود. » "
پادشاه
برای مردمانش گزارش می دهند.
من آنروزگار بسيار خردسال
بودم؛ درک درستی از مفهوم سخنان
پادشاه نداشتم. چرا
بزرگترها بعدها به فرزندانشان نگفتند!؟؛
خوب بیاد دارم که شادروان پدرم آن روزها را
بارها و بارها برایم تعريف کرد و گفت. گمان
می کنم پدران و مادران
دیگر همبازی های من به آنها نگفته
باشند که پادشاه در آن روز از چه سخن می
گفتند. شايد خودشان هم نفهميدند که
پادشاه چه فرمودند.
البته بعدها دیگران برایمان
گفتند؛ امروز هم آری
کسانی ميخواهند کج بنشينند و سفسطه راست به گلوی ما
حقنه کنند.
همین بهرام مشیری دیروز می
گفت پیش از سال
1300 خورشیدی ما کشوری همچون
سویس سالهای 2005 یا 2006 داشتیم.
نا گهان مثل " آخوندها " به صحرای
کربلا زند و گفت :
" احمد شاه قاجار را داشتیم که یک پادشاه
دمکرات و مشروطه بود "؛ نمی دانم چرا
یکباره حرفش را پس گرفت(!!)
امان از دست کسانی که در آنسوی ماهواره
ها آمده اند؛
افرادی نظیر سرکار خانم
مهرا ملکی و
مهدی شمشيری داريم که نمی گذارند آب خوش از
گلوی این مغلطه گران تاريخ پایین برود. تا
اينها می آیند مطلبی را به جوانانی که از آن زمان چندان
آگاهی ندارند حقنه
کنند؛ صدای استاد مهدی شمشیری و يا خانم
مهرا ملکی بلند
می شود و اینان مجبور می شوند کوتاه بیایند.
بعضی از تازه به دوران رسیده هایی که ادعا
می کنند جمهوری خواه هستند و هنوز
کجی دو ريالی آنها مانع از درک درستشان است!
باید پای برنامه های سخنور و استاد!!!! بهرام
مشیری، جليل بهار و بعضی سفسطه گران بنشیند تا هنر مغلطه و
سفسلطه را بیاموزند.
پادشاه
ادامه سخن دادند
" « مملكت ما دچار گرفتاری های
گوناگونی بود، مدت زمان جنگ و بعد از جنگ
دچار اشكالات فروانی
بوديم و اين اشكالات را به خواست خداوند توانستيم يكی پس از
ديگري از آنها بگذريم
تا اينكه امروز به بزرگ
ترين آرزوهای قلبی خودم و می دانم ملت ايران
برسيم كه ببينيم چنان جمعيتی به نمايندگی
حقيقی اكثريت مردم ايران در اينجا جمع شده اند و براي من كه از طفوليت از
زمانی كه در مدرسه درس مي خواندم به فكر خود در صدد چاره جويی برای بهبود
زندگي آن موقع رعيت ايران بودم
پاداشی بالاتر از اين نيست كه امروز ببينم
به خواست خداوند نه فقط زندگی آن رعيت سابق
بهبود پيدا كرده است بلكه از همه مهمتر
شخصيتی ست كه من امروز در فرد
فرد دهقانهای ايران می بينم و او را
گردن فراز و پر از اميد به آتيه و مصمم به
كاركردن بيشتر مي بينم. » "
پادشاه
از چه گرفتاری سخن می گوید
مگر سویس زمان
قاجارها گرفتاری هم داشت؟ شاید این خاندان پهلوی بودنند که برای
مملکت گرفتاری درست کرده
بودند؛ اشاره پادشاه
به جنگ جهانی دوم است که این خود یک رساله دیگر
می خواهد .
پادشاه
از یک آرزو سخن می گوید ؟
بزرگترین آرزوی قلبی خودشان و مردمان
کشورشان.
یادم می آيد؛ یک روز که شادروان
دکتر پوران
اسلامی و همسر محترمشان در برنامه علیرضا میبدی
شرکت داشتند؛ میبدی
(شخصيت موج سوار) گفت که
کِنـِدی شاه را مجبور به اصلاحات ارضی
کرد؛ در حالی که خود
امریکایی ها در کشور خودشان اصلاحات
ارضی نکردند. به نظرم تمامی وجود شادروان
دکتر پوران
اسلامی و دکتر خلیل
اندچه از این همه بی انصافی لرزید. پاسخ
قاطع و قانع کننده ای به او
دادند؛ ولی مگر
این ابوالبشر ها از رو می روند؟
مدرکی
وجود دارد که این گفته را به راحتی اثبات می
کند؛ کندی
هرگز نقشی در ارایه اصلاحات ارضی به
پادشاه نداشته است. دیدار
پادشاه با کندی
یک دیدار دیپلماتیک و به منوال همیشه بوده و
اتفاقا یکی از اشکلات
همین بود که هر گاه
کار فوق العاده ای انجام می
شد؛ اتحاد نا
مقدس سرخ و سیاه یعنی حزب توده و جبهه خیانت ملی شایعه ای می ساختند تا
یا جلوی آنرا بگیرند و یا آنرا به
امریکا نسبت دهند.
گاهی هم برای خالی نبودن عريضه آنرا به
انگليس نسبت می دادند تا مردم را گمراه
کنند. با اينکارنوعی
واکنش منفی در جامعه درست مي
کردند.
به فرض اینکه اصلاحات ارضی به توصیه
کندی باشد که نبوده و
همانگونه که در بالا هم اشاره کردم
با سندی که هیچ جای شک و تردید باقی نمی
گذارد می شود این موضوع را ثابت
کرد؛ همانگونه
که پادشاه در فرمایشات
خودشان ابراز فرمودند این یک آرزوی دیرینه پادشاه
بود؛ آنوقت که پادشاه
چنین آرزوئی
داشتند کندی خواب رییس جمهور شدن را هم نمی
دید. اما این از بدبختی مردمانی ست که این
به آسانی هر مزخرفاتی را می
پذيرد و هرگز
ازخود جسارت نشان نمي دهد که همانند يک روشنفکر
واقعی دست به تحقيق بزند. در حالی که یکی از
این دست خطا ها حتی در کشورهای عقب مانده ای
همانند ( بورکینافاسو ) هم
جایگاهی ندارد؛
به دلیل مشکل فرهنگی
مختلطی که ما پیدا کرده
ایم يک حرف بی معنی صد من یک غاز
روشنفکرانه پنداشته می شود ولی حقيقت
تاريخی به خرج کسی نمی رود.
پادشاه
در ادامه این چنین می فرمایند :
"
براي من اين ساعت شايد گرامی ترين و شريف
ترين ساعات زندگی
من باشد چون هم يكی از آرزوها ی ديرينه خود
را بر آورده مي بينم و همين كه لااقل هفتاد و پنج
در صد جمعيت اين مملكت را آزاد و خوشبخت و اميدوار به آينده. "
پادشاه
چقدر به مردمان خود ایمان داشتند و گمان می کردند
که روحیه میهن پرستی که در خودشان هست در مردمان ایران و بخصوص این هفتاد
و پنج در صد رعیت فراموش شده هم هست. اما
جای تاسف اینکه این دهقانان روی زمین
هایی که اصلاحات ارضی در
احتيارشان گذاشته
بود کار کردند
و در پایان سال بجای
پرداخت ماليات به کشور؛ بر اساس ياوه
سرائی های " آخوند ده " به منظور حلال
کردن مالشان سهم ملایان يعنی همين لای و لجن
های اجتماع و نوکر
انگلیس را در داخل بقچه های
رنگين به خانه " آخوند " می بردند.
در ادامه شاهنشاه فرمودند:
"
برای آنكه هيچ قدرتی نتواند در آينده رژيم
بردگی دهقان را از نو در مملكت مستقر سازد و
ثروت
های ملی
كشور را به
تاراج
جماعت
قليل بسپارد
وظيفه
خود می دانم بنام رييس قوای سه گانه
مملكتی اسقرار اين اصلاحات را از طريق
مراجعه به آرای عمومی پيش از انتخابات
مجلسين از ملت ايران كه حاكم بر مجلسين و منشا اقتدارات ملی
ست تقاضا كنم. "
شاه از چه چيزی احساس ترس و وحشت می
کند که به اين روشنی می خواهد با
کسب رای اکثريت
مردم مانع از برگشت رژيم بردگی و تاراج ثروت
ملی بشود؟ اين خود دليل ديگری است که
پادشاه ايران بر اساس توصیه
کندی اصلاحات ارضی را مطرح
نکرده بود. اگر
ادعای روشنفکران قلابی
پنجاه هفت درست باشد چرا معظم له که دست نشانده
امریکا بود و در داخل هم
یکه تاز بود چنين
ترسی بخود راه می دهد؟ دیگر چرا ترس از
قدرتی که نتواند در آینده رژیم بردگی دهقان را از نو در
مملکت مستقر سازد(!) آیا از خود پرسیده
اید جه قدرتی می توانست رژیم بردگی دهقان را
از نو احیا کند؟
ظاهرا آنچه پادشاه
در این قسمت از بیاناتشان ایراد فرمودند نگرانی ای است که از جماعت
قلیل می رفت که تا سال 1300 خورسید یعنی
پیش از سپه
خیزی رضا شاه بزرگ این جماعت قلیل که شامل
شاه و شاهزاده ها
بیکار و درباریان قاجار و ملا
ها حاکم و سوار
بر قاجار ها و خوانین
و فئودال ها یعنی
ترکیبی از نوکران روسیه و
انگلیس که همانا
پادشاه آنها را اتحاد نا مقدس سرخ و
سیاه می خوانند با هر توطعه بتوانند باز این
اصل که برای پادشاه بسیار مهم بود را
نا ممکن و یا
حتی به وضعیت سابق برگردانند.
توطعه ای که فقط توسط
خوانین و فئودال ها و ملا
ها و خاندان قاجار می توانست صورت
بگیرد و اين ميسر نبود
مگر با کمک بی بی سی که در
شکل دیگر خود
در سال پنجاه صورت گرفته بود.
حتما بسیاری از شما خوانندگان این
نوشته بخاطر دارید؛ و
اگر سن شما اجازه نمی دهد از بزرگتر
ها بپرسید؛ می
گفتند: " بعد از 28
امراد سال 1332 پادشاه هم سلطنت و هم
حکومت می کرد، و بنا بر خواست
پادشاه هر اتفاقی از آب خوردن پاسبان محله
در دور افتاده ترین شهر و روستا تا
تعين نخست وزیر به اراده
پادشاه بوده ", در
حالیکه اینجا برعکس آن سخنان مشخص می
گردد؛ تمایل پادشاه
برای همه پرسی بعنوان رییس قوای سه گانه
ممکتی آنهم پيش
ازانتخابات مجلسین. بخوبی می شود فهمید که
پادشاه به نمایندگانی
که از طرف بیگانگان بخصوص از جانب
انگلیس، با ایجاد جو سازی و مردم فریبی راهی
مجلس می شدند اعتماد نداشت؛ پس
چگونه است که
نمایندگان مجلسین به فرمان پادشاه و
دربار تعیین می شدند؛ آیا جای تعمق نیست ؟
نکته
دیگری که در این قسمت از
فرمایشات پادشاه
روشن مي شود تفکر
دمکراتيک ايشان است؛
چگونه يک ديکتاتور
مي تواند بگويد:
"
ملت ايران كه حاكم بر مجلسين و منشا اقتدارات ملی
ست تقاضا كنم. "
مگر
اين همان حکومت مردم بر مردم نيست؟؟
اين خود نشان از
دمکرات
بودن شاه می کند که رای و اراده مردم
را منشا اقتدارات ملی تلقی می فرمودند. اما بد خواهان با ترويج شايعه جو
سازی کوشید و همچنان
می کوشند تا بین
پادشاه و مردم فاصله بیاندازند؛
متاسفانه موفق هم شده اند و همین فاصله باعث شد تا آنها به نیات
پلیدشان برسند. ولی
اينبار مردم آگاه هستند و
تکرار اين مورد به اين آسانی ميسر نخواهد
بود.
در خاتمه معظم له این چنین فرمودند :
من علاقه مندم اين قوانين كه به منظور تحقق
تحول عظيم، تحول عظيم تاريخي، در ايران به موقع اجرا
گذاشته شده است مستقيما مورد تصويب افراد
ملت ايران قرار گيرد.
[هلهله و دست زدن های مردم]
مردمان؛
چه کودکان فریب
خوردید؛ چه معصومانه به قربانگاه
رفتید و اینک در بیست و هفتمین سالگرد این
فتنه که بدست حزب توده؛ جبهه خیانت
ملی؛ ملی مذهبی ها
و چپی ها ( مجاهدین خلق و فداییان خلق و
.... ) زیر عبای ملایان قرار داریم؛ بیاییم
به خود بیاندیشیم, مگر رضا شاه
بزرگ آن سردار بزرگ
ملی از ما نبود چگونه بر خواست و با یک
سپه خیز همه فاسدان و
نوکران روسیه و انگلیس را به
کنار زد و مملکت
را ساخت؛ بیاییم از تجربه
پادشاه پهلوی بیاموزیم و در آستانه
"دهه زجر"
روز شوم 12 بهمن تا روز عزای ملی 22 بهمن با یک اتحاد ملی
بیاخیزیم؛ باور کنیم که هر کدام ما می
توانیم و باید بایستیم؛ فریدون خواهد
آمد؛ امروز روز کاوه
هاست .
درپایان
یعد نیست قسمتی از شعر شادروان فریدون
میشری را بخوانیم .
گویند
که بیدار شدیم !
این
چه خیالی ست ؟
بیداری ما چیست ؟
بیداری طفلی ست
که محتاج به لا لا
ست
پاینده
ایران
 |