خاطرات اردشير زاهدى ( 2 )

شاه، كه بر اثر ابتلاء به سرطان سخت بيمار بود و ديگر، حال نبرد برايش باقى نمانده بود تصميم به تبعيد نامطمئن گرفت و كشتى ايران را در توفان هاى نامطمئن تاريخ رها كرد.

او، به نقل از امپراتور غمگين « ماركو اورليوس » مى گويد:

« بزرگترين دردها در بزرگترين سكوت ها تحمل مى شود » .

پدرم به من گفت اگر من قصد كودتا يا جارو كردن زير پاى شاه را داشتم در ۲۸ امرداد اين كار را كرده بودم. اما نكردم چون علاوه بر اين كه شخص محمدرضا شاه را مثل فرزند خودم دوست دارم وجود شاه و رژيم پادشاهى را با توجه به وضع سوق الجيشى ايران براى بقاى كشور لازم مى دانم.

 

ديدار پادشاه از امريكا و وظايف من بعد از ۲۸ امرداد

 

مخالفان به اعليحضرت القاء مي كردند كه تیمسار زاهدى قصد كودتا دارد

* در ديدار رسمى اعليحضرت از ايالات متحده آمريكا كه نخستين سفر ايشان به خارج از كشور بعد از وقايع  ۲۸ امرداد بود شما به عنوان آجودان كشورى ملتزم ركاب بوديد. از اين سفر چه خاطراتى داريد؟

-  كارهاى اعليحضرت در دست من بود از كارهاى تشريفاتى گرفته تا امور حسابدارى. در آذرماه سال ۱۳۳۲ ريچارد نيكسون كه آن وقت معاون رئيس جمهورى بود يك ديدار سه روزه از ايران داشت و دعوتنامه پرزيدنت آيزنهاور را براى بازديد از آمريكا تقديم اعليحضرتين كرد. اعليحضرت دعوت را پذيرفتند و در اطلاعيه رسمى قيد شد كه تاريخ مسافرت بعداً تعيين و اعلام مى شود. مسافرت، يك سال بعد در آذرماه ۱۳۳۳ صورت گرفت و بيش از سه ماه طول كشيد. يعنى از ۱۴ آذر تا ۲۱ اسفند. از تهران رفتيم به بيروت و از آنجا به آمستردام و بعد به آمريكا و در مراجعت هم از انگلستان و آلمان و عراق ديدار كرديم. كمى قبل از شروع مسافرت، سانحه هواپيماى والاحضرت شاهپور عليرضا پيش آمد. با پدرم در كاخ اختصاصى بوديم. اعليحضرت به دليل درگذشت برادرشان عزادار بودند. سر ميز ناهار صحبت از مسافرت شد. علياحضرت ( ثريا ) فرمودند خوب است، مى رويم آنجا نفس راحتى مى كشيم. پدرم با حالت برافروخته گفت: نه،نه، براى اين كار نمى رويد. مى رويد براى كار مملكتى و چند روزى را كه آنجا هستيد نبايد ايام استراحت فرض كنيد. اعليحضرت البته ناراحت شد.

من آهسته با پا زدم به پاى پدرم. يك مرتبه پدرم عصبانى شد و پرخاش كرد كه چرا به پاى من مى زنى. بعد، رو كرد به علياحضرت و گفت چون به چك آپ طبى هم احتياج داريد البته بايد گشتى هم آن طرف ها بزنيد و خواست تندى خود را تا حدى جبران كند ولى آن روز همه ناراحت از سر ميز ناهار بلند شديم.

آن وقت ها وضع برخورد اعليحضرت با اشخاص فرق داشت. علاقمند بودند كسانى مثل ابوالحسن حائرى زاده و آقا مصطفى كاشانى پسر آيت الله كاشانى كه از اعليحضرت رنجيده بودند به ديدنشان بيايند.  يكبار حائرى زاده  را  راضى  كرديم كه شرفياب شود. با عصبانيت و لهجه مخصوص يزدى گفت: « با طناب پوسيده انسان نبايد به چاه برود » و وقتى كه شرفياب شد همين جمله را تكرار كرد كه باعث خنده اعليحضرت شد.

روز حركت به آمريكا، صبح زود به اتفاق حسين دانشور و منوچهر خسروداد  ( كه در آن موقع سرهنگ دوم بود ) و شاپور دولتشاهى و كوچصفهانى و چند نفر ديگر از حصارك به طرف پائين مى رفتيم. بين راه چند نفرى با عبا و عمامه، در حالى كه پاچه هاى شلوارشان را بالا زده بودند به طرف ما مى آمدند. من تفنگ در دست داشتم چون آن طرف ها معمولاً صبح زود كبك مى آمد و تفنگ برمى داشتم كه كبك بزنم. بارى، خسروداد و يك پاسبان كه همراه بود جلو مى رفتند و پرسيدند اينجا چه كار داريد. گفتند كوه پيمائى مى رويم و راه را اشتباه آمده ايم. بعدها معلوم شد آنها افراد فدائيان اسلام بوده اند و براى ترور من آمده بودند.

اين را بعد از سوء قصد به مرحوم علاء فهميديم. در آن موقع تعدادى از افراد فدائيان اسلام، از جمله رهبرشان نواب صفوى بازداشت شدند. در بازجوئى از آنها، سه مورد مربوط به من و پدرم افشاء مى شود كه وقتى تيمور بختيار گزارش آن را به عرض مى رساند اعليحضرت مى فرمايند براى اطلاع اردشير بفرست.

يكى همين مورد بود كه اشاره كردم. درگزارش قيد شده بود كه نواب صفوى خودش هم جزو آن عده بوده است. من نواب صفوى را نمى شناختم و نمى دانم واقعاً آنجا بود يا نبود. در هر حال، تيمور بختيار آمد پيش من در منزل ولى آباد و قضيه را تعريف كرد و گفت آنها چون وضع را مساعد نمى بينند از قصدى كه داشتند منصرف مى شوند.

مورد دوم اين بود كه پدرم، وقتى نخست وزير بود، روزهاى سه شنبه بعدازظهر در وزارت امورخارجه پذيرائى عمومى داشت. هر كس مى توانست بدون گرفتن وقت مراجعه كند و اگر مطلبى داشت مستقيماً به ايشان بگويد. ايشان هم به مرحوم پرويز يارافشار يا مرحوم موسى سرابندى يا مرحوم سرتيپ دادور دستور رسيدگى مى داد. يك بار، يكى از فدائيان اسلام جزو ارباب رجوع به آنجا مى رود و قصد ترور پدرم را داشته است كه او هم موفق به مقصود خود نمى شود.

مورد سوم، توطئه ترور پدرم در جريان تشييع جنازه مرحوم شاهپور عليرضا بود. فدائيان اسلام اقرار كرده بودند كه قصد داشتيم زاهدى را موقعى كه در مسجد سهپسالار به دنبال جنازه حركت مى كرد بزنيم. اما او به طرف ما نگاه كرد و لبخندى زد كه حس كرديم شناخته شده ايم و دستپاچه شديم و فرار را بر قرار ترجيح داديم.

در فرودگاه، پدرم در موقع خداحافظى به من گفت پسرم حالا كه مى روى مورد اطمينان اعليحضرت هستى، هم رمز نخست وزيرى و هم رمز دفتر مخصوص دربار را دارى، بايد به تو بگويم اگر تلگرافى و يا صحبتى به ميان آمد به هيچ فردى ولو من كه پدرت هستم نبايد بازگو كنى وگرنه پسر من نخواهى بود.

من صورتش را براى خداحافظى بوسيدم و با مرحوم تقى زاده و مرحوم سردار فاخر حکمت و مرحوم هيئت هم كه با پدرم آمده بودند خداحافظى كردم.

آن زمان هواپيماى مخصوص نداشتيم. از  K.L.M  هواپيمائى اجاره كرديم به مبلغ ۱۲ يا ۱۴ هزار دلار كه يك سوم يا چهارم پيشنهاد شركت هاى ديگر بود. رئيس و معاون K.L.M در ايران آن وقت آقاى هلاكو رامبد و آقاى مليكيان بودند.

از تهران رفتيم به بيروت. دعوت كاميل شمعون رئيس جمهور لبنان از اعليحضرتين به سبب موقعيت خاصى بود كه سفير ما رحمت اتابكى در آنجا داشت.  او خيلى به كاميل شمعون نزديك بود و در بحران شيعه و سنى لبنان با او دوست شده بود. اين روابط نزديك از دوره سفارت مرحوم معاضد شروع شده بود كه اتابكى سركنسول بود. همكاران او هم مانند جواد وكيلى كه بعد سفير در اردن شد ( در زمان جنگ اعراب و اسرائيل ) و امير كاويانى كه به عربى تسلط داشتند به او كمك مى كردند و ايران نفوذ خاصى در لبنان پيدا كرده بود.

چند ساعتى در آنجا بوديم و مذاكراتى انجام شد و رفتيم به آمستردام. آنجا هم با اين كه سفر غير رسمى بود از طرف خانواده سلطنتى هلند با شركت مقامات بالاى هلندى در فرودگاه ميهمانى شام دادند. با همان هواپيما كه اجاره كرده بوديم رفتيم به نيويورك.

در هواپيما قسمت عقب اختصاص به اعليحضرتين داشت و قسمت جلو به ملتزمين.  وقتى به سمت نيويورك مى رفتيم من در قسمت جلو كفش هايم را درآورده بودم و داشتم چرت مى زدم. ناگهان پيشخدمت مخصوص آمد و گفت كه احضار شده ام.  نمى دانم اعليحضرت خواسته بودند سر به سرم بگذارند و به اشاره ايشان يك لگه كفشم را برداشته و پنهان كرده بودند يا واقعاً بر اثر حركت هواپيما لنگه كفش لغزيده و رفته بود به جائى كه هر چه مى گشتيم پيدايش نمى كرديم.  ناچار با يك لنگه كفش، لنگان لنگان رفتم حضور اعليحضرت.

اعليحضرت مدتى به من نگاه كردند و با قيافه جدى پرسيدند اين چه وضعى است، لنگه كفشت كجاست؟ بعد به شدت خنديدند و موضوع ديگرى را پيش كشيدند.

در نيويورك روزى براى خريد در خدمتشان بوديم. نصرالله انتظام هم بود. جزو چيزهائى كه نگاه مى كردند فندكى بود به نام « زيپو » از طلا. آن را آمريكائى ها براى جنگ اختراع كرده بودند كه در باد و طوفان بتوانند روشن كنند. عرض كردم اين فندك به درد اعليحضرت مى خورد.

چيزى نفرمودند و رد شديم... دو روز بعد در آپارتمان والدورف آستوريا كه شرفياب بودم وقتى مى خواستم خارج شوم قوطى كوچكى مرحمت كردند. باز كردم، ديدم همان فندك است و به جاى آرم شاهنشاهى كه پيشنهاد كرده بودم روى فندك حك شود، نوشته شده بود. A .z .

در سانفرانسيسكو، اعليحضرت با لباس نيروى دريائى روى عرشه كشتى ايستاده بودند و شهردار سانفرانسيسكو و راندلف هرست وارث امپراطورى مطبوعاتى « هرست » راجع به پل « گلدن گيت » توضيح مى دادند. من متوجه شدم كه اعليحضرت مى خواهند سيگارشان را آتش بزنند اما باد نمى گذارد فندك روشن شود. جلو رفتم و خواستم با همان فندك مرحمتى سيگار اعليحضرت را روشن كنم. فندك شعله زد و نوك دماغ اعليحضرت را سوزاند. از اين پيشامد خجل شدم. سر شام داستان دوستى خاله خرسه را به عنوان عذرخواهى نقل كردم اما اين موضوع تا مدت ها وسيله تفريح اعليحضرت و علياحضرت شده بود كه هر وقت سيگارى به لب مى گذاشتند مى گفتند: اردشير، فندك!

از نيويورك با هواپيماى اختصاصى رئيس جمهورى ما را بردند به واشنگتن. سفير ما در ايالات متحده نصرالله انتظام بود دو نماينده دائمى ايران در سازمان ملل متحد عليقلى اردلان. در واشنگتن، شبى جان فاستر دالس وزير امورخارجه به افتخار اعليحضرتين در « اندرسن هاوس » ميهمانى داد كه خيلى مفصل و باشكوه بود. بعد هم در كاخ سفيد ناهار ميهمان آيزنهاور شديم و طبق قرار قبلى، « مى مى » خانم آيزنهاور علياحضرت را به بازديد از قسمت هاى مختلف كاخ سفيد دعوت كرد و به همراه برد تا اعليحضرت و رئيس جمهورى به طور خصوصى درباره مسائل سياسى مذاكره كنند.

در ميهمانى ناهار كاخ سفيد با آقاى « رايتسمن » از صاحبان صنايع نفت آمريكا آشنا شديم كه از سهامداران بزرگ كمپانى هاى نفتى و دوست نزديك آيزنهاور بود. او اعليحضرتين را به خانه اش در پالم بيچ فلوريدا دعوت كرد و در ميهمانى مفصلى كه ترتيب داده بود ژوزف كندى پدر كندى ها و همسرش و برادران كندى به اعليحضرت معرفى و با هم آشنا شدند.

از آنجا به سانفرانسيسكو رفتيم و در هتل « سانفرانسيس » اقامت كرديم. شب كريسمس را دعوت داشتيم به منزل « راندولف هرست ». اين منزل كه متعلق است به خانواده معروف « هرست » بين سانفرانسيسكو و لس آنجلس قرار دارد و يكى از ديدنى ترين و زيباترين خانه هاى آن منطقه است چون هر تكه اش را كه متعلق به يك دوره است از يك نقطه عالم آورده اند. در راه كه با اتومبيل مى رفتيم تا برسيم به آن بالا، همين طور شكارها را مى ديديم كه مى چميدند و مى جهيدند. در منزل « هرست » هم اتفاق بانمكى افتاد. براى شام، سالن بزرگ غذاخورى را آماده كرده و ميز درازى در وسط سالن چيده بودند. برنامه از اين قرار بود كه عصر، اعليحضرتين در كوكتلى شركت كنند و هدايائى رد و بدل شود.   ما چند تكه قالى و قاليچه و صنايع دستى ايران را برده بوديم كه به ميزبانان هديه شود و راندلف هرست هم يك زين اسب نقره كارى شده مكزيكى كه يادگار خانوادگى آنها بود و از پدرش به ارث برده بود براى تقديم كردن به اعليحضرت در نظر گرفته بود.

هر كدام از ما به اتاق خودمان رفتيم كه استراحتى بكنيم و براى كوكتل و سپس ضيافت شام آماده شويم. محمد خاتم و حسين جهانبانى اتاق هايشان در طبقه بالا، درست روى سالن غذاخورى قرار داشت. اينها رفته بودند حمام بگيرند و حمام مفصلى هم گرفته بودند ولى پرده پلاستيكى را توى وان نينداخته بودند. عمارت هم، عمارت قديمى بود. در نتيجه، آب نشت كرده و از سقف سرازير شده بود توى سالن و درست روى ميز غذاخورى. ميزبانان وقتى متوجه مى شوند كه كار از كار گذشته و آب سالن را گرفته و ميز غذاخورى را خراب كرده بود. بيچاره « هرست » عزا گرفته بود كه چه كنيم، چه نكنيم. گفتم چاره اش اين است كه شما كوكتل را طول بدهيد تا مستخدمين ميز را از نو بچينند. خلاصه، مستخدمين افتادند به جمع كردن آب و خشك كردن كف سالن و برچيدن سفره و تعويض وسائل غذاخورى تا بالاخره سالن به نحوى ترميم و آماده پذيرائى شد.

البته ميهمانان كه در مراسم كوكتل حضور داشتند نمى دانستند آنجا چه خبر است و چرا كوكتل آنقدر طولانى شده است. من فقط اعليحضرت را از جريان مطلع كردم كه اوقاتشان خيلى تلخ شد ولى پيشامدى بود كه به هر حال، گذشت.

شام كه صرف شد ما را از يك راهرو تونل مانندى بردند به سالن سينماى خصوصى و فيلمى از « بينگ كروزبى » خواننده معروف « وايت كريسمس » را در آنجا ديديم. بايد بگويم كه در آن زمان مسافرت ها در شرايط ساده تر و سهل ترى نسبت به سال هاى بعد صورت مى گرفت و تنها دو مسئول امنيتى داشتيم، دو نفر هم براى روابط عمومى به ما كمك مى كردند كه يكى از آنها « درو دادلى » شوهر خواهر يك سناتور دموكرات بود و ديگرى خانمى به نام « فلور كُلس » كه حالا شده است « فلور كُلس ماير » نام خانوادگى ( Meyer ) از همسر دومش   ( Tom Montague Meyer ) گرفته شده بود.  شوهر  اين خانم روزنامه « كلس ماگازين » و « فورچون » را داشت كه بعداً از هم جدا شدند.

« فلور كلس » بعد از ۲۸ امرداد آمد به ايران و با پدرم مصاحبه كرد. عكسى هم از اعليحضرت و علياحضرت در كلاردشت گرفته است كه با لباس سوارى، وسط دار و درخت بر روى زمين نشسته اند. اين عكس كه نشانگر سادگى و صفاى زندگى خانوادگى شاه و ملكه در آن ايام است خيلى سوكسه پيدا كرد و مكرر چاپ شده است.

زمانى كه علياحضرت ملكه انگليس در سال ۱۹۵۳ تاجگذارى كرد اين خانم، فلور كلس، به نمايندگى از طرف آيزنهاور در مراسم تاجگذارى شركت داشت و از نفوذ و موقعيت خاصى برخوردار بود. در لس آنجلس چند ميهمانى به افتخار اعليحضرتين داده شد. در آن ميهمانى ها با ستارگان و هنرپيشگان مشهور هاليوود مثل باربارا استانويك، كيم نواك، گرير گارسون، هامفرى بوگارت و همسرش لورن باكال- كه خيلى زيبا و داراى چشم هاى قشنگى بود- همچنين رابرت تايلور و گارى كوپر آشنا شديم.

در ميهمانى شب سال نو، من با علياحضرت ثريا مى رقصيدم و همفرى بوگارت با لورن باكال. وسط رقص همفرى بوگارت نزديك شد و به من گفت: بيا با يك خانم زيبا برقص و لورن باكال را به من سپرد، خودش با علياحضرت ثريا مشغول رقص شد.

دوستى من با هامفرى بوگارت از آنجا شروع شد كه به او گفتم پدرم تو را بيشتر از همه هنرپيشه هاى سينما دوست مى دارد.

گارى كوپر را بعد دعوت كرديم و آمد به ايران. او در هتل دربند اقامت داشت و بر اثر بيمارى سفرش را نيمه تمام گذاشت و برگشت به آمريكا و معلوم شد دچار سرطان شده است  .

از لس آنجلس رفتيم به تگزاس. در تگزاس ميهمان پايگاه هوائى بوديم. آمريكائى ها اصرار و تأكيد داشتند كه هواپيمائى كه اعليحضرت با آن پرواز مى كند حتماً بايد به كپسول اكسيژن مجهز باشد. (هواپيماى بيچ كرافت اختصاصى مخزن اكسيژن نداشت ) براى اين كه خطر كمبود اكسيژن را نشان دهند مى بايستى يك نفر برود توى اتاق مخصوص. چون خاتم را اعليحضرت فرستاده بودند براى بازديد و مطالعه، قرعه فال هم به نام من افتاد. مرا داخل اتاق در بسته فرستادند و گفتند هر چه مى بينم يا احساس مى كنم بنويسم. در اين اتاق كه شبيه سيمولاتورهاى آموزش خلبانى بود به تدريج، مثل اين كه هواپيما اوج بگيرد و روى ارتفاعات پرواز كند، مقدار اكسيژن كم مى شد به طورى كه من ديگر اختيار قلم را نداشتم و دستم در حالت كرخى بالا و پائين مى رفت. اگر چند دقيقه بيشتر در آنجا مانده بودم حتماً نفسم بند مى آمد.

خلاصه، با اين آزمايش اعليحضرت را متقاعد كردند كه هواپيماى ايشان حتماً بايد كپسول اكسيژن داشته باشد. آنجا به خاطرم آمد كه يك بار با بيچ كرافت اعليحضرت - همان هواپيمائى كه در ۲۵ امرداد با آن از كلاردشت پرواز كردند به بغداد - از تهران مى رفتيم به شمال. اعليحضرت خودشان هواپيما را هدايت مى كردند و خاتم نيز كمك خلبان بود. وقتى آمديم روى كوه هاى البرز افتاديم توى ابر غليظى كه مانع ديد بود و نمى دانستيم كجا هستيم، در شمال البرز هستيم يا در جنوب آن. در حالى كه دچار سرگشتگى بوديم يكى از موتورهاى هواپيما هم يخ زد و از كار افتاد. خاتم نگران شد. خواست با دست بزند و موتور را به حركت درآورد. دستش به سختى ضرب ديد و زخمى شد. خوشبختانه يك سوراخى وسط ابرها پيدا شد. هواپيما را « دايو » كرديم و آمديم پائين و متوجه شديم كه آن طرف تونل كندوان هستيم. پرواز را ادامه داديم به طرف دريا و موتور هم به كار افتاد و آمديم پائين و نشستيم. در طول اين مدت من دائم مى خنديدم و خيال مى كردم علامت شجاعت و پر دلى است. بعد فهميدم كه خير، دليل خنده ها كمبود اكسيژن به علت پرواز در ارتفاعات بوده و ربطى به شجاعت نداشته است. البته هواپيماى جت كه آمد ديگر اين قبيل قضايا منتفى بود.

از تگزاس رفتيم به فلوريدا. آخر هفته را ميهمان « رايتسمن » از مديران شركت هاى بزرگ نفتى آمريكا در پالم بيچ بوديم. سپس به « سايپرس گاردن » رفتيم كه در آنجا جشن و مسابقه اسكى روى آب برقرار بود و خانواده « باب هوپ » به افتخار اعليحضرتين ميهمانى دادند و از چهره هاى شاخص آن ميهمانى يكى هم استر ويليامز قهرمان شناى المپيك و ستاره معروف سينما بود. بالاخره برگشتيم به نيويورك. در نيويورك هم باز چند روزى اين طرف و آن طرف ميهمان شديم و يكى از ميهمانى ها، عصرانه اى بود كه سركنسول برزيل در نيويورك ترتيب داد. اين سركنسول قبلاً در ايران سفير بود و گريس كلى كه بعداً با پرنس « رنيه » ازدواج كرد و ملكه موناكو شد در ميهمانى او با شاه و ملكه ايران آشنا شد.

از نيويورك با كشتى « كوين اليزابت » آمديم به انگلستان، لرد مونت باتن از طرف ملكه انگلستان در «سات همپتون » آمده بود به استقبال. از آنجا با قطار آمديم به لندن. از ايستگاه « كوئين ويكتوريا » مستقيماً رفتيم به  سفارت شاهنشاهى  در  لندن.   وينستون  چرچيل شامى در  مقر  نخست  وزيرى  ترتيب  داده  بود  كه « كلمنت اتلى » هم جزو ميهمانان بود. اتلى در انتخابات از چرچيل شكست خورده و قدرت را به محافظه كاران سپرده بود. چرچيل محضر گرمى داشت و وقتى آن دو پيرمرد به سبك انگليسى با هم سر به سر مى گذاشتند و شوخى مى كردند واقعاً ديدنى و شنيدنى بود. اعليحضرتين در سفارت اقامت داشتند و براى من آپارتمانى در هتل دورچستر گرفته شده بود. وقتى در التزام اعليحضرت و علياحضرت برگشتيم به سفارت معلوم شد هر دو به شدت گرسنه اند چون شام نخست وزيرى مختصر و ساده بود. يخچال ها و قفسه هائى را كه موادغذائى در آنها وجود داشت از لحاظ امنيتى قفل كرده بودند. چه كنيم، چه نكنيم؟ با همان لباس فراك و نشان و غيره سوار شدم، رفتم به هتل دورچستر، انعامى به متصدى كشيك شبانه دادم و او رفت مقدارى نان و پنير و ژامبون و اينجور چيزها پيدا كرد. ساندويچ درست كرديم و برداشتم بردم به سفارت. اعليحضرت در اتاق خواب تشريف داشتند. علياحضرت هم آمدند. نشستيم به خوردن. صحبت اسب بود. از اعلحيضرت اجازه خواستم كه تلفن كنم به اميرخسرو افشار و كمى سر به سرش بگذارم. اميرخسرو نفر دوم سفارت بود.

سفيرمان در انگلستان مرحوم على سهيلى بود كه خانمى داشت از نژاد روس و خيلى بامزه. اميرخسرو مثل پسرعموى من بود و با هم خيلى انس و الفت داشتيم.  تلفن را كه جواب داد راجع به اسب از او سئوالاتى كردم و كمى دستش انداختم.  بيچاره متحير مانده بود كه دو ساعت بعد از نيمه شب چرا هوس اذيت كردن او به سرم زده است. وقتى فهميد كجا هستم و از حضور اعليحضرت و علياحضرت به او تلفن مى كنم دود از كله اش برخاست. روز بعد يقه مرا گرفته بود و گله مى كرد كه آخر اين چه كارى بود كردى! در لندن تلگرافى از پدرم رسيد كه توصيه كرده بود اعليحضرت از آلمان هم ديدار كنند. روز بعد، بازديدى داشتيم از باغ وحش و در آنجا هم براى من اتفاقى شنيدنى افتاد. در قسمت خزندگان، به قفسى رسيديم كه مار عظيم الجثه اى در آن نگهدارى مى شد. رئيس باغ وحش توضيح داد كه اين مار « بوآ » خرگوش و امثال آن را مى بلعد و سپس دور تنه درخت مى پيچد و استخوان هاى حيوان را درون معده خود خرد مى كند اما در حالت عادى براى انسان خطرى ندارد. بعد مار را از قفس بيرون آورد و به اعليحضرت پيشنهاد كرد كه اگر مايلند شخصاً آزمايش كنند.

خواست مار را بيندازد به گردن اعليحضرت، من جلو رفتم و گفتم نه، بينداز به گردن من. البته قبلاً خواهش كرده بود كه وقتى مار را از قفس بيرون مى آورند عكاس ها از فلاش زدن خوددارى كنند چون نور فلاش باعث تحريك حيوان مى شود. مرحوم على خادم عكاس مطبوعات گويا متوجه اين تذكر نشده بود. وقتى مار را روى شانه من قرار دادند خادم فلاش زد و عكس گرفت ولى خوشبختانه مار واكنشى بروز نداد. اين عكس همان وقت در مجله تهران مصور به چاپ رسيد. مار همانطور كه گفتم حركت ناراحت كننده اى نكرد اما بوى زننده عجيبى مى داد كه آن بو تا بيست و چهار ساعت در مشام من باقى ماند و با آن كه چندين بار در هتل دورچستر -  محل اقامتم –  دوش گرفتم باز احساس مى كردم بوى مار زايل نشده است.

در عين حال تلگراف رمزى از طرف علاء و ابتهاج رسيد كه اصرار داشتند اعليحضرت هر چه زودتر به تهران برگردند. در آن زمان تحريكاتى عليه پدرم صورت مى گرفت و مخالفان مى خواستند به اعليحضرت القاء كنند كه زاهدى قصد كودتا دارد. پدرم در تلگراف ديگرى، اين بار براى من تأكيد كرده بود كه سفر آلمان ضرورى است و شوراى سلطنت هم نظر ايشان را تائيد مى كند. اعليحضرت و علياحضرت ثريا هم در ته دل علاقمند به اين سفر بودند.

آن زمان مرسوم بود كه وقتى اعليحضرت تشريف مى بردند به خارج، شوراى سلطنت با عضويت نخست وزير و رؤساى دو مجلس تحت رياست يكى از برادران پادشاه تشكيل مى شد ولى بعد، در زمان دكتر اقبال اين سنت متروك شد و اعليحضرت فرمودند شوراى سلطنت لزومى ندارد.

موضوع دعوت را مرحوم خليل اسفنديارى با من تلفنى در آمريكا صحبت كرد و به نخست وزير هم مخابره كرده بود. اما در مورد آلمان هم آن وقت دو نظر وجود داشت. پدرم و بعضى ديگر از اعضاى شورا معتقد بودند روابط با آلمان براى ايران حائز اهميت است در حالى كه ديگران مى گفتند آلمان كشورى است شكست خورده و نقشى در سياست جهانى ندارد. بالاخره سفر آلمان پا برجا شد. از لندن رفتيم به هامبورگ. از هامبورگ با ترن به كلن رفتيم. يك روز و شب را در كلن گذرانديم و از آنجا آمديم به بادن بادن و مونيخ كه در مونيخ.  والاحضرت شهناز آمدند و با پدرشان ديدار كردند. اين هم باز به توصيه و تأكيد پدرم بود كه مى گفت صحيح نيست كه پادشاه به اروپا برود و تنها فرزندش را كه در آنجا درس مى خواند نبيند.

از آلمان مى بايستى برويم به بغداد براى مذاكره با ملك فيصل و نورى السعيد پاشا راجع به پيمان بغداد كه نطفه اش در منزل آقاى رايتسمن در آمريكا بسته شده بود و در انگلستان، به دنبال مذاكرات آمريكا، اعليحضرت با نخست وزير و مقامات انگليسى گفتگو كردند و مى خواستند شخصاً پادشاه و نخست وزير عراق را در جريان مذاكراتشان قرار دهند.

آن زمان هنوز هواپيماى بزرگ نداشتيم. نزديك بيروت كه رسيديم همانطور كه گفتم خلبان آمد به من گفت آسمان بغداد طوفانى است و به نظر نمى رسد كه قادر باشيم در آنجا فرود بيائيم. اعليحضرت و علياحضرت خواب بودند. گفتم اعليحضرت خوابيده اند و بيدارشان نمى كنيم. شما راهتان را ادامه بدهيد، اين پيام را هم مخابره كنيد به بيروت براى سفير ايران آقاى اتابكى و رئيس جمهورى لبنان آقاى كاميل شمعون. مضمون پيام اين بود كه ممكن است نتوانيم در بغداد به زمين بنشينيم و اجباراً برگرديم به بيروت. از خلبان پرسيدم بنزين چقدر داريد. گفت به اندازه كافى بنزين داريم و تا تهران هم مى توانيم برويم. گفتم اگر اينطور است پس برنامه پرواز را عجالتاً تغيير ندهيد تا ببينيم چه مى شود. هواپيما از نوع  DC.6 بود. پيامى هم از طريق برج مراقبت فرودگاه بغداد براى قدس نخعى سفيرمان در عراق فرستاديم كه وضعيت از اين قرار است و ما مى آئيم، اگر هوا مساعد شد كه هيچ، والا مجبوريم برگرديم و اين موضوع را به اطلاع دربار و دولت عراق برسانيد.

آمديم و خوشبختانه خطرى نبود. اجازه نشستن داده شد و فرود آمديم. در فرودگاه اعليحضرت ملك فيصل و ملك عبدالله وليعهد و همچنين آقاى نورى سعيد نخست وزير عراق از اعليحضرت و علياحضرت استقبال كردند برنامه اين بود كه از آنجا با هليكوپتر برويم به كربلا و نجف براى زيارت. اما چون هوا مساعد نبود قرار شد با اتومبيل برويم. در طول راه چنان طوفان شنى بود كه گاهى تا يك مترى جلوى اتومبيل را نمى شد ديد. رانندگى در آن شرايط واقعاً كار خطرناكى بود.  انسان وحشت مى كرد. هرگز چنان چيزى نديده بودم. وقتى در مراجعت استحمام كرديم توى گوش ها و داخل بينى و لاى موها و لاى دندان ها، همه جا پر شده بود از شن ريزه.

شب، شام را ميهمان اعليحضرت ملك فيصل بوديم. اعليحضرت به سفيرمان فرمودند چون كمى دير به كاخ پذيرائى خواهيم رسيد خوب است اطلاع بدهيد. وقتى رسيديم به آنجا ديديم پادشاه و نايب السلطنه و نخست وزير عراق پاى پله ها ايستاده اند. اعليحضرت، كه خيلى مؤدب و بسيار وقت شناس بودند از اين پيشامد ناراحت شدند و به قدس نخعى تغير كردند. نورى سعيد پاشا كه تركى و فارسى مى دانست در صدد رفع و رجوع برآمد و گفت به ما اطلاع داده بودند، با اين حال اعليحضرت ملك فيصل ترجيح دادند زودتر بيائيم پائين.

بعد از صرف شام، سفيرمان - قدس نخعى - علياحضرت را به سفارت برد و ما رفتيم به اتاق ديگر و بدون حضور سفير مذاكرات راجع به پيمان صورت گرفت كه همين موضوع به اختلاف پدرم با اعليحضرت دامن زد.

* به چه دليل؟

-  به دليل اين كه پدرم اصولاً با پيوستن ايران به پيمان بغداد موافق نبود.  عقيده داشت كه وارد شدن در پيمان هاى نظامى به نفع ما نيست و اين پيمان ها امنيت ما را تضمين نمى كند، چنان كه پيمان سعدآباد هم مانع از اشغال ايران در جنگ دوم جهانى نشد، از طرفى وارد شدن در پيمان هاى نظامى روابط ما را با همسايه شمالى تيره خواهد كرد در حالى كه ما الان كشمكشى با روس ها نداريم و مى توانيم در عين دوستى و نزديكى با غرب، روابطمان را با آنها در حد مطلوبى حفظ كنيم.

پدرم به حفظ  روابط حسنه با شوروى اهميت مى داد و روس ها هم از اين سياست استقبال مى كردند. طلاهاى ايران را كه روس ها تا آخر هم به مصدق ندادند در زمان پدرم و بر اثر مذاكراتى كه با آنها صورت گرفت به ايران مسترد داشتند. در آن شرايط، اين ژست خوبى از طرف شوروى بود و اهميت داشت. دو نفر واسطه مذاكرات ايران با شوروى در زمان نخست وزيرى پدرم بودند. يكى مرحوم على اصغر حكمت و ديگرى سرلشگر اسماعيل شفائى كه من او را « عمو جان » خطاب مى كردم.

حكمت در كابينه پدرم وزير مشاور بود. پدرم او را براى وزارت امورخارجه در نظر گرفته بود ولى به تمايل خودش وزير مشاور شد زيرا حس مى كرد اعليحضرت نسبت به او نظر مساعد ندارد. همينطور هم بود. اعليحضرت تصور مى كرد حكمت با رفتار خودش مى خواهد ايشان را كوچك كند، در حالى كه مرحوم حكمت واقعاً مردى فهميده و شخصيتى وطن دوست و معتقد به نظام پادشاهى بود.

بعد از ترميم كابينه، حكمت از دولت خارج شد و پدرم او را به سفارت ايران در هند فرستاد، چون در هند روس ها حضور فعال داشتند و حكمت مى توانست از آن طريق رابط مذاكرات با مسكو باشد. من وقتى سفير ايران در آمريكا شدم و پرونده محرمانه مذاكرات ايران و شوروى را مطالعه كردم به اهميت نقشى كه مرحوم حكمت در اين مذاكرات داشت پى بردم و ديدم چطور اين مرد وطن پرست و شرافتمند يك تنه در مقابل هيئت شوروى كه قبلاً همه مطالعاتشان را كرده بودند با دلايل تاريخى محكم جواب مى داده است، در مراجعت به تهران جريان را به عرض اعليحضرت رساندم و تصديق فرمودند.  خلاصه اين كه پدرم به حفظ روابط دوستى با همسايه شمالى و به طور كلى با كشورهاى همسايه اهميت مى داد و خود من هم در دورانى كه مسئوليت وزارت امورخارجه را برعهده داشتم همين سياست را دنبال كردم.

علاوه بر مخالفت اصولى با پيوستن به پيمان هاى نظامى، پدرم مى گفت مذاكرات درباره سياست خارجى كشور بايد با نظر دولت از طريق وزارت امورخارجه صورت گيرد و در آمريكا تلگراف تندى به من كرده بود كه سركار چه كاره ايد كه در اين مذاكرات شركت مى كنيد، اين مذاكرات را وزير امورخارجه بايد انجام دهد. وقتى تلگراف راخواندم دلم به حال پدرم سوخت كه آنطور سنگ وزيرخارجه را به سينه مى زد در حالى كه وزير امورخارجه هم به كسانى پيوسته بود كه بر ضد او اقدام مى كردند.

* بدين قرار در داخل كابينه نيز ضديت هائى با پدرتان وجود داشت. قبلاً به تحريكاتى كه عليه ايشان مى شد اشاره كرديد. در عين حال مى دانيم كه آن اواخر اختلافات بين شاه و نخست وزير علنى شده بود. دلايل اختلاف چه بود؟

-  يكى از دلايلش همين بود كه گفتم. مخالفت پدرم با پيوستن ايران به پيمان بغداد. اما اساس اختلاف اين بود كه پدرم مى گفت اعليحضرت بايد سلطنت كنند و دولت ها مسئوليت داشته باشند. چندين بار در حضور اعليحضرت شاهد اين مذاكره بودم. علياحضرت ثريا هم حضور داشت. پدرم مى گفت اگر شما طرف مذاكره مستقيم با خارجى ها باشيد و يكبار، دوبار حرفشان را گوش كنيد آنها عادت مى كنند كه هر چه مى خواهند از شما بخواهند. روزى پيش مى آيد كه خارجى ها چيزى مى خواهند و شما نمى توانيد زير بار برويد، آن وقت اينها عليه شما دست به كار مى شوند در صورتى كه اگر دولت ها مسئوليت داشته باشند دولتى مى رود، دولتى مى آيد و مقام سلطنت از تعرض مصون مى ماند. يادم هست كه پدرم هر بار از مشيرالدوله و مستوفى الممالك مثال مى زد و به اعليحضرت مى گفت اين دو نفر مملكت را در بحران هاى سخت حفظ كردند، برحسب اين كه اوضاع و احوال مقتضى چگونه سياستى بود اين يكى مى رفت، آن يكى مى آمد.

اين پايه اختلافى بود كه از همان ابتدا وجود داشت. در اسناد محرمانه سفارت آمريكا كه بعدها منتشر شد اگر ملاحظه كنيد مى بينيد سفير آمريكا، آقاى هندرسون، به وزير امورخارجه گزارش داده است كه شاه از نخست وزير گله دارد و مى گويد وزراء بدون نظر او انتخاب شده اند.

يكى ديگر از موارد اختلاف راجع به افسرانى بود كه در زمان مصدق بازنشسته شده بودند. اعليحضرت نمى خواست آنها به ارتش بازگردند. پدرم مى گفت اين افسران در راه حفظ تخت و تاج جانفشانى كرده اند. ممكن است بين آنها آدم خوب و بد وجود داشته باشد. لااقل آنها را كه آدم هاى خوبى بوده و سابقه سوئى نداشته اند بايد به كارشان بازگرداند. بر سر اين موضوع مى خواست استعفاء كند. من پيام او را به اعليحضرت رساندم. اعليحضرت ناراحت شد و گفت استعفاء يعنى چه؟ اين حرف ها كدام است؟ بعد، يك جعبه كوچك به من داد و فرمود اين مال توست، به پدرت هم بگو در آن موضوع هر طور لازم مى داند عمل كند. من به دفتر نخست وزير رفتم و جعبه را نشان دادم. پدرم گفت اين نشان درجه ۳ تاج است و من نمى دانستم آن را بايد به سينه زد يا به گردن آويخت.

اختلاف ديگر بر سر رياست سازمان برنامه بود.  مرحوم پناهى كه رئيس سازمان برنامه بود، دشمن زياد داشت ولى روابطش با والاحضرت عبدالرضا نزديك بود. اعليحضرت به والاحضرت عبدالرضا مظنون بود چون به شاه تفهيم كرده بودند كه مصدق مى خواسته او را بياورد. پرون هم دشمن خونى عبدالرضا بود و سوءظن را دامن مى زد. پناهى از اين جريانات خبر داشت و نمى خواست اختلاف با شاه پيش بيايد. دو سه بار پيش من آمد كه چون سابقه وزارت خارجه دارم و حالم هم خوب نيست كارى در بيرون به من بدهيد كه بروم و به معالجه ام هم برسم. پدرم مى گفت كارش خوب است و ادامه بدهد.

او را از وقتى مى شناختم كه در آمريكا دانشجو بودم. اوائل ما دانشجويان شكايت داشتيم كه هفته ها و ماه ها طول مى كشد كه سركنسولگرى به ما جواب بدهد در مسائل ارز و گذرنامه. حتى سفير ايران علاء را قانع كرده بودند كه ارز دانشجويان را كم كنند ( به جاى ۱۷۰ دلار مى خواستند ۱۲۰ دلار بدهند. ) من و عده اى از دانشجويان خواستيم به سفارت حمله كنيم. آرام كه عضو سفارت بود سعى كرد با من تماس بگيرد چون تلگرافى به سفارت كرده بوديم. من به نمايندگى دانشجويان با سفير ملاقات كردم. علاء بى مقدمه به من گفت شما نوه مؤتمن الملك هستيد مى خواهيد سفارت را بگيريد؟ اين كار را نكنيد. بعد مهلت خواست كه موضوع را حل كند. اين مشكل با كمك سرتيپ اسفنديارى، سناتور بعدى و علاء برطرف شد. بعد كه پناهى شد سر كنسول نيويورك كه بى نهايت به كار دانشجويان رسيدگى مى كرد. هر كس به كنسولگرى مى رفت آنجا را مثل خانه خودش مى ديد. جواب نامه ها را با پست سفارشى مى فرستاد. از اينجا بود كه علاقه زيادى به او داشتم و به پدرم هم گفتم.

محل نخست وزيرى در تابستان در قيطريه بود و هيئت دولت زير چادر جلسه داشت. پناهى مى خواست براى شام ديپلمات ها به هتل دربند برود و زودتر رفت. يك ساعت بعد سرهنگ زاهدى رئيس گارد نخست وزيرى خبر داد كه پناهى حالش خوب نيست و بعد خسروداد خبر آورد كه در ميهمانى سكته كرده و مرده است. فردا اعليحضرت به من گفت نخست وزير براى سازمان برنامه چه كسى را در نظر گرفته است؟ من كه مرخص شدم علاء مرا كنار كشيد و گفت ابتهاج چطور است؟ وقتى پدرم حرف شاه را شنيد برافروخته شد و گفت: جنازه همكار من هنوز روى زمين است و من تا چهلم او اقدامى نخواهم كرد. مهندس راجى وارد است و كارها را اداره مى كند. اصراراعليحضرت براى رياست سازمان برنامه ابتهاج اختلاف را به نهايت رساند.

تحريكات هم به تدريج شروع شد. اشخاصى كه خواب نخست وزيرى مى ديدند سعى داشتند بين شاه و نخست وزير شكاف بيندازند. تا مدتى اعليحضرت به اين قبيل تفتين ها اعتناء نمى كرد. پيش از اين كه به آمريكا برويم، من خدمت اعليحضرت بودم و نشسته بوديم تخته نرد بازى مى كرديم. تلفن زنگ زد. شريفى، پيشخدمت مخصوص تلفن را جواب داد و آمد به اعليحضرت گفت فلان كس عرض دارد. تلفن از طرف يكى از رجال مملكت بود كه خيلى نزديك بود با دربار و بعد هم نخست وزير شد و من مدتى با او در حال قهر و آشتى بودم، چون از دنيا رفته است نمى خواهم اسمش را ببرم. اعليحضرت فرمودند بپرس چه مى گويد. شريفى رفت و آمد و در حالى كه بيچاره متحير مانده بود و نمى دانست با بودن من چگونه عنوان مطلب كند، عاقبت مجبور شد به عرض برساند كه مى گويد صلاح نيست اعليحضرت به مسافرت تشريف ببريد چون زاهدى قصد كودتا دارد و در غياب اعليحضرت دست به كودتا خواهد زد. اعليحضرت خيلى تند جواب دادند و گفتند بگوئيد اين فضولى ها به شما نيامده است. آن شخص نمى دانست كه پدرم اصولاً با اين كه اعليحضرت به سفرهاى طولانى بروند و مدت زيادى از كشور دور باشند موافق نبود.

پدرم به من سپرده بود كه وقتى در حضور اعليحضرت هستم اگر كسى صحبتى راجع به او كرد حق ندارم عكس العملى نشان دهم. همينطور، خود من يكبار كه حضور اعليحضرت شرفياب بودم و مناسبتى پيش آمد عرض كردم چون اجازه فرموده ايد كه من حقايق را معروض بدارم اين حقيقت را خدمتتان عرض مى كنم كه اگر روزى من آمدم و نزد شما از پدرم بدگوئى كردم بدانيد كه كاسه اى زير نيم كاسه هست و توطئه اى در كار است. مى دانيد كه من شما را دوست دارم و نسبت به شما سوگند وفادارى خورده ام ولى پدرم را بيش از هر كس دوست دارم و استدعاى من از اعليحضرت اين است كه راجع به پدرم حرفى با من نزنيد كه مرتكب جسارتى بشوم چون تحملش را ندارم. اعليحضرت هم قول مردانه دادند و تا آخر بر سر قولشان باقى ماندند.

به دليل سفارشى كه پدرم در فرودگاه كرده بود، من يك كلمه درباره تلگراف هائى كه از تهران مى رسيد و در آنها نسبت به پدرم سعايت مى شد به او نمى گفتم. تلگراف هاى شرفعرضى همواره از طرف آقاى علاء وزير دربار مى آمد. در نيويورك كه بوديم تلگرافى به رمز رسيد از طرف علاء و ابتهاج و از اعليحضرت خواسته شده بود كه زودتر برگرديد چون خطر كودتا وجود دارد و زاهدى مشغول اقدام عليه شما است. ديدم از من ساخته نيست كه اين را ببرم و بدهم به دست اعليحضرت.  سفيرمان نصرالله انتظام از واشنگتن به نيويورك مى آمد و برمى گشت. به او گفتم چنين تلگرافى رسيده است. شايسته نيست كه من اين را به اعليحضرت بدهم. از طرفى پاى پدرم در ميان است و پدرم نيز چنين حرفى به من زده است. من طورى صحنه سازى مى كنم كه تلگراف را براى كشف رمز به تو بدهند. گفت ترا به خدا مرا داخل اين كارها نكن، من با پدرت دوستم و به او ارادت دارم و نمى خواهم كه از اين جريانات اصولاً اطلاعى داشته باشم. گفتم چاره نيست، به خاطر من و پدرم بايد اين كار را بكنى. اعليحضرت در طبقه سى و پنجم والدورف آستوريا اقامت داشتند و آپارتمان من در طبقه بيست و نهم بود. آسانسور گرفتم و رفتيم بالا. من به شوخى خدمتشان عرض كردم معروف است كه اين نصرالله تمام كتاب رمز وزارتخانه را حفظ است در حالى كه چاكر تازه افتخار نوكرى اعليحضرت را پيدا كرده ام و تحصيلاتم در رشته ديگرى بوده است آن هم در آمريكا و به اين كارها زياد وارد نيستم. دستور بفرمائيد تلگراف رمزى را كه رسيده است و من نتوانستم كشف كنم اين آقا برود در اتاق بنشيند و كشف كند. فرمودند تا بيست دقيقه ديگر بايد در رستوران باشيم براى صرف شام. عرض كردم اگر تلگراف را در اين فاصله كشف كرد مى آيد شام مى خورد والا گرسنه مى ماند و معلوم خواهد شد آن شايعات هم راجع به مهارت ايشان در كشف رمز صحت ندارد.

خلاصه، با شوخى و جدى، تلگراف را داديم به انتظام و اين بار سنگين از گردن من برداشته شد. در سانفرانسيسكو تلگراف ديگرى رسيد كه آن را هم من از سر خودم باز كردم. در كشتى كوئين اليزابت كه از آمريكا مى رفتيم به طرف انگلستان، باز تلگرافى رسيد كه ديدم مضمونش بدگوئى از پدرم و اشاره به خطر كودتا از طرف اوست. به اعليحضرت عرض كردم باز يك تلگراف سياسى رسيده است كه نمى توانم آن را كشف كنم. فرمودند وقتى به لندن رسيديم بدهيد به سفيرمان - سهيلى - آن را كشف كند .

وقتى مى رفتيم به طرف لندن حال و حكايت را در ترن براى مرحوم سهيلى گفتم. او هم اكراه داشت. گفت سپهبد زاهدى بى آن كه سابقه آشنائى با من داشته باشد مرا سفير كرد و فرستاد به اينجا، وجداناً نمى توانم او را بى خبر بگذارم، مرا از اين كار معاف كنيد. گفتم به شما قول مى دهم كه اين را اگر پدرم اينجا بود از شما درخواست مى كرد. آنجا هم اعليحضرت به مرحوم سهيلى فرمودند به آقايان تلگراف كنيد كه اين كارها به شما مربوط نيست.

البته اعليحضرت حدس زده بودند كه من مى دانم قضيه از چه قرار است ولى نمى خواهم خودم را با آن جريانات آشنا كنم. جواب تلگراف ها را تعمداً مى فرمودند كه خود من رمز كنم و بفرستم. بعد هم به من فرمودند چون به ايران مى رويم بايد براى نخست وزير يك كادو ببريم. از يكى دو نفر كه در اين امور وارد بودند نظر خواستند. گفته شد براى يك نظامى بهترين كادو تفنگ است. تفنگ خوبى انتخاب و خريدارى كردند كه به عنوان سوغات سفر مرحمت كنند به پدرم.

مقدارى از اين تحريكات به دليل اين بود كه اشخاص مى خواستند در كارها مداخله كنند و پدرم به آنها راه نمى داد. آقاى علم به پدرم پيشنهاد كرده بود كه جهانگير تفضلى و چند نفر ديگر بيايند و جلسات مشورتى با آنها تشكيل شود و نسبت به امور جارى نظر بدهند. پدرم نمى پذيرفت چون به اين قبيل اشخاص و نظرياتشان عقيده نداشت. بعداً اينها شدند مشاوران آقاى علم و جلساتشان كه اكثراً در منزل علم در دزاشيب تشكيل مى شد يكى از كانون هاى تحريك و توطئه بود.

در انتخابات پدرم گفت اعليحضرت هر كس را نمى خواهند به من بگويند و من از طرف خودم مى گويم كه با انتخاب او مخالفم. در مورد بقيه نيز همانطور عمل مى كنيم كه در دوره رضا شاه عمل مى شد يعنى معتمدين قوم را جمع مى كردند و از آنها نسبت به زمينه محلى اشخاص كسب نظر مى كردند. در هر محل اشخاصى كه زمينه داشتند معرفى مى شدند و مردم از بين آنها انتخاب مى كردند. پدرم مى گفت ما نيز همين كار را مى كنيم و به بقيه كارها كار نداريم.

در خدمت اعليحضرت در رامسر بوديم. تيمسار قرنى كه آن زمان فرمانده لشگر گيلان بود به من گفت شاه امر كرده است نعمت سميعى ( داماد مرحوم سرلشگر احمد نخجوان و برادر فتح الله سميعى از اعضاى وزارت امورخارجه ) وكيل نشود. من دليلش را از اعليحضرت پرسيدم. فرمودند سميعى در فاصله ۲۵ تا ۲۸ امرداد كارتى براى يكى از دوستانش نوشته كه شاه رفت، از دستش خلاص شديم. او هم آن كارت را توسط قباد ظفر به نظر شاه رسانيده است. اعليحضرت كارت را به من داد و گفت به نخست وزير نشان بده. من بلافاصله به تهران رفتم. پدرم گفت اين موضوع قابل تأمل است و بايد تحقيق شود. عده اى معتقد بودند كارت پستال جعلى است. سميعى روى قرآن قسم مى خورد كه چنين كارتى ننوشته است. قرنى هم مى گفت سميعى و آن شخص دوستى سى ساله دارند اگر اين كارت را داشته چرا تا به حال پنهان كرده و حالا براى وكالت خودش آن را بروز داده است، به چنين شخصى چگونه مى توان اعتماد كرد. پدرم هم نظر قرنى را تائيد مى كرد ولى وقتى با اصرار شاه روبرو شد گفت به من مربوط نيست. قرنى هم گفت اين موضوع نبايد موجب نقار بين شاه و نخست وزير شود و در نتيجه آن به اصطلاح « دوست » سميعى از رشت وكيل شد.

در طالش هلاكو رامبد نامزد انتخابات بود. مردم هم او را مى خواستند. حاج آقا رضا رفيع كه با شاه مناسبت داشت با او مخالف بود و شاه هم تحت تأثير حاج آقا رضا رفيع بود. اما پدرم پافشارى كرد و رامبد وكيل شد و رفيع از پدرم رنجيد.

در گلپايگان پدرم به يكى از برادران معظمى نظر داشت، روى كمكى كه دكتر معظمى در رياست مجلس خود در تحصن پدرم كرده بود. شاه مخالف بود و شرافتمندانه بگويم كه من هم بر ضد معظمى ها باد مى زدم، بخصوص كه قرار بود از آنجا محمدعلى معتمد برادر پيراسته نامزد شود. اين بود كه شاه هم علاقمند شد قباد ظفر بيايد. پدرم ناراحت شد كه چرا قرار اولى رعايت نشده است، اگر كسى را نمى خواستند همان اول بايد مى گفتند نه بعد از آن كه به معظمى ها قول داده شده بود. معظمى ها كه با مخالفت روبرو شدند خودشان هم با قباد ظفر نزديك شدند و او وكيل شد.

* درباره « پوليت بورو » جهانگير تفضلى ضمن خاطراتش نوشته است كه ابتكار او بود و علاوه بر علم، امينى و انتظام هم در آن عضويت داشتند. هدف از تشكيل « پوليت بورو » چه بود؟

-  هدف، تضعيف دولت با كمك دربار بود. پدرم با « پوليت بورو » مخالف بود. اوائل، ابراهيم خواجه نورى و محمدخان اكبر وقتى پيش من مى آمدند راجع به روابط شاه و نخست وزير صحبت مى كردند و عقيده داشتند بايد ترتيبى داد كه سوء تفاهم بين دولت و دربار پيدا نشود. قرار بر اين گذاشتيم كه خواجه نورى و اكبر و علم بعد از ظهرهاى يكشنبه بروند پيش شاه و اعليحضرت اگر گله اى از نخست وزير دارد به آنها بگويد، آنها براى شام بيايند پيش نخست وزير و حرف ها را بزنند. اعليحضرت چون راجع به انتخابات و قضاياى انتخاباتى رويش نمى شد به پدرم بگويد از محمدحسين ميرزا جهانبانى كه كفيل وزارت كشور بود ايراد مى گرفت. شبى اينها آمدند و گفتند اعليحضرت مايل نيست محمدحسين ميرزاجهانبانى آنجا باشد، كس ديگرى را در نظر بگيريد. علم هم آنجا نشسته بود. پدرم گفت از اول قرار بوده است وزارت كشور را خودم عهده دار باشم، محمدحسين ميرزا نماينده من است. اعليحضرت اگر مطلبى در مورد وزارت كشور دارند به خودم بگويند.

جهانبانى را بردارم چه كسى را جايش بگذارم؟ خواجه نورى با نگاه به طرف علم اشاره كرد. پدرم رو كرد به علم و گفت تو لياقتش را دارى كه وزير كشورت بكنم! علم دستپاچه شد و گفت: خير قربان!  همه خنديديم و من آنها را به سر ميز شام دعوت كردم.

بعدها علم در نامه اى براى من نوشت كه وقتى قرار بود دكتر اقبال رئيس دانشگاه بشود من داستان آن شب را براى اعليحضرت نقل كردم و خيلى خنديديم.

مرحوم شريف امامى يكى ديگر از كسانى بود كه در اين تحريكات دست داشت. دلخورى او هم مسبوق به سابقه اى بود. شريف امامى و كهبد با هم شريك بودند. در جريان انتخابات مجلس شوراى ملى تشبثاتى كرده بودند كه به پدرم گزارش شده بود و پدرم از فرط عصبانيت دستور داده بود سرشان را بتراشند و تبعيدشان كنند به بندرعباس. علم آمد پيش من و گفت اعليحضرت ممكن است از اين موضوع ناراحت شوند، كارى بكن كه تيمسار انصراف حاصل كنند. رفتم باشگاه افسران. پدرم با اميرانى و كاشانيان تخته مى زد. گفتم اين دستورى كه شما داده ايد قابل اجرا نيست. پرسيد چطور.  گفتم هيچكدام از اين دو نفر سرشان موئى ندارد كه تراشيده شود. خنديد و دستورى را كه داده بود لغو كرد.

يكى از مسائلى كه به اختلاف اعليحضرت و نخست وزير دامن زد همين بود كه پدرم ميل نداشت پاى شاه و دربار به رقابت ها و درگيرى هاى انتخاباتى كشيده شود. به سرتيپ محمد حسين جهانبانى كه كفيل وزارت كشور بود و زير نظر خودش كار مى كرد دستور داده بود در جريان انتخابات توصيه ها را از ناحيه هر كس و هر مقامى باشد نشنيده بگيرد. جهانبانى هم اعتنائى به تشبثات و توصيه ها نمى كرد. اين هم باعث رنجيدگى و نارضائى مى شد.

وقتى از سفر جنوب با قطار به تهران باز مى گشتيم پدرم براى اعليحضرت پيغام فرستاد كه در قم توقف بفرمايند و ديدارى با آيت الله بروجردى داشته باشند. ترتيب اين ديدار هم داده شده بود. اين اقدام پدرم براى رفع دلتنگى آيت الله از جريان انتخابات گذشته قم بود. آيت الله بروجردى نسبت به انتخاب ابوالفضل توليت تمايل داشت.

دربار هم مايل بود كه نظر آيت الله رعايت شود. اما عمادالدين سزاوار كه رقيب توليت بود شانس بيشترى براى انتخاب شدن داشت. علم كه آن زمان رئيس املاك پهلوى بود از قول اعليحضرت به من گفت به نفع توليت اقدامى بكنم.  صبح زود من سوار شدم و به اتفاق كاظم خان شيبانى كه او هم كانديداى نمايندگى كاشان بود راه افتاديم به طرف قم. قصد من اين بود كه بروم به قم و آيت الله بروجردى را ملاقات كنم ببينم انتظار چه كمكى دارد. به كوشك نصرت در نزديكى قم كه رسيديم ديدم رئيس شهربانى و رئيس ژاندارمرى در جاده به انتظار ايستاده اند. تصور كردم آمده اند به استقبال. خيلى گرم و نرم برخورد كردند و هندوانه و خربزه آوردند، خورديم، خواستيم راه بيفتيم، مؤدبانه گفتند بايد برگرديد به تهران. معلوم شد پدرم از جريان اطلاع يافته و دستور داده است ما را برگردانند به تهران.

چاره اى نبود، برگشتيم.  دو سه روزى هم پدرم با من سرسنگين بود كه چرا مداخله كرده ام. انتخابات انجام گرفت و در آن دوره توليت وكيل نشد و آيت الله بروجردى رنجيد. پدرم مايل بود كه اين كدورت از ميان برود. موجبات ديدار شاه و مرجع تقليد را در حرم حضرت معصومه فراهم كرده بود و پيشاپيش به اعليحضرت پيغام داده بود كه اگر صحبت انتخابات گذشته به ميان آمد تمام تقصير را بيندازيد به گردن من.

* سفر جنوب كه صحبتش را مى كنيد بعد از مراجعت از اروپا و آمريكا بود، اينطور نيست؟

 

-  همينطور است. ما يك هفته قبل از عيد نوروز به تهران بازگشتيم. پدرم قصد داشت بلافاصله پس از مراسم سلام نوروز براى چند روزى برود به شمال و قرار بود من هم با او بروم. در مراسم سلام كه در كاخ گلستان برگزار شد اعليحضرت فرمودند شما در سفر جنوب با ما خواهى بود. اعليحضرت تشريف مى بردند به خوزستان براى بازديد از تأسيسات نفتى و عمليات ساختمانى سد كرخه.  روز هشتم فروردين رفتيم و پنج روز اين سفر طول كشيد. در راه مراجعت، كاغذى از علم رسيد كه اعليحضرت خواندند و پس از خواندن، آن را ريزريز كردند و آتش زدند. من با اعليحضرت تخته مى زدم. به شوخى فرمودند در تهران كودتا شده است.

محسن خان قراگوزلو كه برادر خانم علاء و رئيس تشريفات دربار بود افتخار ملازمت داشت. خواستيم تفريحى كرده باشيم. دستور دادند قطار سلطنتى متوقف شود و به محسن خان بگوئيم نصيرى گزارش داده است در تهران كودتا شده و علاء را هم بازداشت كرده اند تا ببينيم چه حالى به او دست مى دهد.

مرحوم علاء را ابتهاج و امينى و علم و انتظام و ديگران كه معركه گردان بودند براى نخست وزيرى كانديدا كرده بودند. علاء شخصاً علاقه اى به نخست وزيرى نداشت و وزارت دربار را ترجيح مى داد. به علاوه، وضع مزاجى او تعريفى نداشت. بامزه اين كه مخالفين پدرم مى گفتند زاهدى بيمار است و توان اداره امور را ندارد در حالى كه كانديداى خودشان از پدرم مريض تر بود. به همين جهت هم بلافاصله بعد از تشكيل كابينه، انتظام را به عنوان كفيل نخست وزيرى معرفى كرد و براى معالجه عازم پاريس شد.

بارى، برگشتيم به تهران. در ايستگاه راه آهن، پدرم از اعليحضرت استقبال كرد و بعد از آن كه اعليحضرت تشريف بردند من با پدرم در اتومبيل نشستيم. پدرم شمه اى از جريانات را برايم حكايت كرد و گفت كه تصميم دارد استعفاء كند چون با اين كارهائى كه مى شود مخالف است. آنجا بود كه من فهميدم امينى و عبدالله انتظام هم در تحريكات دخالت مؤثر دارند. اين هم براى من ضربه سختى بود. چون مى دانستم پدرم با چه تعصبى از وزراى خود دفاع مى كرد.

* روابط امينى با سپهبد زاهدى از كى شروع شد و چرا او را به وزارت دارائى تعيين كردند؟

- پيش از اين كه به سئوال شما جواب بدهم بايد كمى به عقب برگردم و از روابط خانوادگى خودمان بگويم.
پدرم اخلاق مخصوصى داشت. اول اين كه هيچوقت محبت هيچ فردى را بى جواب نمى گذاشت و بى نهايت حق شناس بود. دوم اين كه بى اندازه به خانواده اهميت مى داد و در روابط خانوادگى متعصب و غيرتى بود. به همين دليل علاقمند بود كه روابط من با خانواده مادرى نزديك باشد. وقتى يك سال پيش از مراجعت به ايران ميهمان پدرم بودم از آمريكا و اروپا آمدم. پدرم مرا به پاريس برد به ديدار با خانم اعظم و قوام السلطنه و ساير خانواده قاجار كه در پاريس بودند.

بنابراين وقتى به ايران آمدم پدرم از خانم عشرت السلطنه مادربزرگم و مادرم خواسته بود كه مرا با يكايك افراد خانواده آشنا كنند. از جمله با خانم فخرالدوله كه خانم عزيز و بزرگوارى بود ديدار داشتم. وقتى مادربزرگم كه پدرم بى نهايت عاشق او بود فوت كرد خانم فخرالدوله و خانم عشرت السلطنه براى ختم او آمدند و خانم فخرالدوله ختم را برچيد و اين در پدرم اثر گذاشته بود. در حيات مادر بزرگم هم خانم فخرالدوله از او ديدار مى كرد و اين ديد و بازديدها در اغلب عيدها تكرار مى شد.

على امينى در اين خانواده اهل سياست بود و براى ديدار پدرم مى آمد. در وزارت كشور پدرم در دوران مصدق السلطنه با اين كه در آن وقت اعليحضرت به ابوالقاسم امينى نظر خوبى نداشت پدرم او را به استاندارى اصفهان به حضور شاهنشاه معرفى كرد. پس از استعفاى پدرم از كابينه مصدق السلطنه كه على امينى هنوز در كابينه بود عيد غديرى بود و خانم فخرالدوله پدرم و مرا به الهيه در منزلش دعوت به ناهار كرد در موقعى كه ما آنجا بوديم، على كه لباس ژاكت به تن داشت به عنوان ديدار مادرش وارد شد ( نمى دانم اتفاقى بود يا عمدى ). در آن روز خانم فخرالدوله به پدرم فرمودند كه اگر اوضاع در آينده عوض شد على را فراموش نفرمائيد و پدرم گفتند كه حتماً و در آينده هم اگر فرمايشى داشتيد و دسترسى به من مشكل بود اردشير هميشه در اختيارتان خواهد بود. از آن به بعد گاهگاه پيام هائى بين پدرم و خانم فخرالدوله رد و بدل مى شد.

روز پنجشنبه ۲۹ امرداد كسانى كه قرار بود در كابينه باشند توسط آقايان پرورش و يارافشار و سرابندى و فكر مى كنم عميدى نورى به باشگاه افسران براى ديدار و صحبت با نخست وزير مى آمدند. به ياد دارم كه امير نصرت اسكندرى كه خيلى با پدرم دوست بود آمد و استاندار اصفهان شد. ماشينى هم دنبال دكتر حسين پيرنيا فرستادند ولى او به نائين رفته بود. همان روز صبح خيلى زود خانم فخرالدوله تلفن زده و خواسته بود با من صحبت كند. تا سرگرد منوچهر خسروداد و يارافشار پيغام را به من دادند شماره خانم را گرفتم. به من فرمود اردشيرجان به پاپا بگو على را فراموش نفرمائيد.

من در اولين فرصت موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم. او به باشگاه افسران آمد و همانطور كه مى دانيد به وزارت دارائى رفت. از اين انتصاب و همچنين وزارت عبدالله خان هدايت و محمدحسين ميرزاجهانبانى و على اصغر حكمت اعليحضرت ته دل راضى نبودند و در شرفيابى هاى مختلف به من گوشه مى زدند. چند تن از همفكران و دوستان پدرم هم از اين انتصابات ناراضى بودند و نسبت به صميميت اين افراد شك داشتند. بايد شرافتاً بگويم كه من هم در اين مورد تحت تأثير ديگران قرار گرفته بودم و اين مطالب را در موارد مختلف به عرض پدرم مى رساندم كه يك موردش را بد نيست در همين جا بگويم. بالاخره اتفاقاتى كه بعداً افتاد و تحريكات امينى و نيامدن او به فرودگاه بعد از استعفاى پدرم، كدورتى پيش آورد كه در سوئيس با واسطه شدن مرحوم نيكپور و احمد وهابزاده و ميلانچى على را نزد پدرم آوردند و پدرم فرموده بودند كه گذشته ها فراموش شد.

از آمريكا كه به ايران برمى گشتم بعد از سفارت اولم، به نوشهر رفتم و در آنجا اعليحضرت مرا با امينى آشتى دادند و با هم به تهران آمديم. در فرودگاه قدس نخعى وزيرخارجه آمده بود، امينى آقائى كرد و گفت برويم منزل شما و با اتومبيل او سه نفرى به ولى آباد رفتيم. در آنجا ضمن صحبت ها امينى با اشاره به نامه متبادل بين من و او گفت وقتى حضور اعليحضرت بودم و درباره نامه شما صحبت شد اعليحضرت فرمودند سر به سر اردشير نگذاريد و با او شوخى نكنيد، آدم باغيرتى است، اين سخن دكتر امينى را بعدها مرحوم قدس نخعى كه حضور داشته است تائيد كرد.

موردى كه اشاره كردم اين بود كه در دوره نخست وزيرى پدرم و وزارت دارائى دكتر امينى يك روز با پاپا از فرودگاه مهرآباد به شهر مى آمديم. آنوقت هنوز فرودگاه جديد ساخته نشده بود و جاده كرج هم خيلى باريك بود. من در اتومبيل پدرم كنار ايشان نشسته بودم.  گفتم اعليحضرت از اين كه شما سرلشگر هدايت و دكتر امينى را آورده ايد به كابينه ناراضى اند. ناگهان اوقاتش تلخ شد و پرخاش كرد كه اجازه نمى دهم شما يا هر كس ديگرى از وزراى من تنقيد كنيد. من هم ناراحت شدم. به ابراهيم خان گفتم اتومبيل را نگهدار.  ابراهيم خان راننده مورد اعتماد پدرم در وزارت كشور بود كه وقتى نخست وزير شد او را آورد به نخست وزيرى و شد راننده نخست وزير.

ابراهيم خان زد كنار جاده و نگهداشت. من پياده شدم و راه افتادم به طرف شهر. يادم هست كه از يك تشريفات رسمى برمى گشتيم و من لباس ژاكت به تن داشتم. اتومبيل هاى اسكورت كه از پشت سر مى آمدند متوقف شدند و همه متعجب مانده بودند. اتومبيل مسافتى را آهسته به دنبال من آمد تا بالاخره پدرم شيشه را پائين كشيد و مرا صدا زد و سوار شدم، اما به حالت قهر. پدرم با ملايمت گفت پسرم، من مى خواستم دكتر پيرنيا را وزير دارائى كنم. دكتر امينى را به توصيه و اصرار تو وارد كابينه كردم در حالى كه دوستانم اكثراً با او مخالف بودند و مى گفتند اين آدم قابل اعتماد نيست. اما حالا كه وزير كابينه من است وظيفه دارم از او دفاع كنم.

راجع به انتظام هم قبلاً گفتم كه پدرم عصبانى بود كه چرا مذاكرات سياسى را اعليحضرت بدون حضور وزير امورخارجه انجام مى دهند و از او نظرخواهى نمى كنند. به همين دليل بود كه وقتى از جريانات پشت پرده اطلاع پيدا كردم واقعاً خونم به جوش آمد. روز بعد رفته بودم به دربار. وارد اتاق محمدخان اكبر رئيس تشريفات كه شدم ديدم انتظام و امينى و ابتهاج آنجا نشسته اند. طاقت نياوردم. گفتم حيف گلوله كه انسان صرف اين جور اشخاص بكند، بعد هم برخاستم رفتم توى سرسرا، همانجائى كه روز ۲۱ فروردين به اعليحضرت سوءقصد شد، گفتم اينجا مى نشينم و نمى گذارم اشخاص دو رو بروند به حضور اعليحضرت. آنها كه وضع را چنين ديدند پيغام فرستادند و از اعليحضرت اجازه خواستند وقت ديگرى برايشان تعيين شود. اعليحضرت هم موافقت فرمودند، پا شدند و رفتند.

اين روزى است كه پدرم استعفاى خود را نوشته و فرستاده بود اما هنوز در نخست وزيرى به كارش ادامه مى داد تا جواب برسد. اعليحضرت پيغام دادند كه پدرم براى ناهار برود به كاخ. پدرم عذر خواست كه خسته هستم و دستم هم درد مى كند. ( در مسافرت پايش ليز خورده و به زمين افتاده و دستش شكسته بود.) بالاخره ماها واسطه شديم و آمد ناهار در حضور اعليحضرت صرف كرد. علياحضرت ثريا هم آمدند. بعد از ناهار، هنگام خداحافظى، اعليحضرت دو دستى دست پدرم را گرفتند و به گرمى فشردند كه عكس آن به يادگار مانده است.

اعليحضرت توسط علم به پدرم پيغام داده بود كه مى دانم شما پولى در خارج نداريد و حال كه مى خواهيد به خارج برويد احتياج به پول خواهيد داشت. حدود پانصد هزار تومان در اداره املاك پول نقد موجود است، مى توانيد آن را دريافت كنيد. پدرم جواب داده بود احتياجى نيست و تلفن كرد به مصطفى تجدد رئيس بانك بازرگانى كه آمد و زمين سيرك را كه در خيابان فردوسى داشتيم گرو برداشت و يكى دو ميليون تومان اعتبار در اختيار پدرم گذاشت كه با آن پول در خارج اقامت گزيد.

* شايعه كودتا از كجا ريشه مى گرفت؟

- علاء در تلگراف خود نوشته بود باتمانقليچ مى گويد زاهدى قصد كودتا دارد. من باور نمى كنم كه باتمانقليچ چنين چيزى گفته باشد. خدا مى داند. شب قبل از استعفاء، پدرم به من گفت اگر من قصد كودتا يا جارو كردن زير پاى شاه را داشتم در ۲۸ امرداد اين كار را كرده بودم. اما نكردم چون علاوه بر اين كه شخص محمدرضا شاه را مثل فرزند خودم دوست دارم وجود شاه و رژيم پادشاهى را با توجه به وضع سوق الجيشى ايران براى بقاى كشور لازم مى دانم. در فاصله ۲۸ امرداد تا مراجعت اعليحضرت به كشور بعضى رجال و شخصيت هاى كشور مثل تقى زاده و عدل الملك دادگر و نصرالملك هدايت توصيه مى كردند در بازگرداندن شاه عجله نكنم و ايشان مدتى در خارج بمانند تا قدرت در دست دولت باشد و كارها سر و سامان بگيرد ولى من نپذيرفتم و گفتم اين امانتى است كه هر چه زودتر بايد به صاحبش بازگردانم.

صبح پنجشنبه هفدهم فروردين آخرين جلسه هيئت وزيران به رياست پدرم تشكيل شد. نخست وزير استعفاى خود را اعلام داشت و ضمن وداع به وزراء گفت با « كسب اجازه از حضور شاهانه براى معالجه به اروپا مى روم. ما همه سربازان خدمتگزار ميهن بوده ايم و هستيم و اميدوارم همه افراد در راه خدمت به مملكت توفيق حاصل كنند و نسبت به معظم له صديق و وفادار باشند. »

امينى و انتظام در آن جلسه بودند ولى به فرودگاه نيامدند. بعدها انتظام مى گفت امينى باعث شد كه من نيايم و امينى مدعى بود كه انتظام مصلحت نداشت با وضعى كه پيش آمده بود ما به جلسه خداحافظى و مراسم بدرقه بيائيم. بعد از استعفاى پدرم، انتظار با او در سوئيس مكاتبه مى کرد و مى كوشيد نقارهاى گذشته فراموش شود.

بعد انتظام آمد به پاريس و با پاپا ملاقات كرد و پدرم رويش را بوسيد و بعد پدرم گفت اردشير از تو خواهش مى كنم كه گذشته را فراموش كنى و من هم با او آشتى كردم و در دولت علاء كه وزيرخارجه بود در بابلسر ترتيبى دادم كه ناهار با اعليحضرت بخورد. در مورد رياست شركت نفت او هم با اعليحضرت و نخست وزير صحبت كردم.

بارى، همان روز عصر، پدرم حركت كرد به اروپا. مراسم بدرقه رسمى انجام گرفت. من خيلى ناراحت بودم. بى اختيار گريه مى كردم. آنقدر آزرده خاطر بودم كه تصميم داشتم همراه پدرم بروم و با او در خارج بمانم و ديگر برنگردم. اما پدرم مرا نصيحت كرد و گفت جاى تو اينجاست و بايد در كنار اعليحضرت باقى بمانى.

بعد از آن كه از فرودگاه برگشتيم اعليحضرت تلفن فرمودند كه بايد شام خدمتشان باشم. هر چه عذر آوردم پذيرفته نشد. شب كه رفتم به كاخ، علياحضرت خيلى محبت كردند. اعليحضرت هم همينطور. سر شام فرمودند چرا گريه مى كنى؟ پدرت خودش ميل داشت كنار برود و براى ايشان كار مناسبى در نظر گرفته خواهد شد. تو هم هر وقت بخواهى مى توانى بروى پدرت را ببينى و برگردى.

بارى، همان روز كه استعفاى پدرم اعلام شد مرحوم علاء فرمان نخست وزيرى گرفت و روز شنبه كابينه خود را معرفى كرد و روز يكشنبه براى معالجه به پاريس رفت. علم كه در آن موقع وزير كشور بود اصرار داشت من به عنوان كفيل وزارت كشور معرفى شوم و خودش به جاى علاء برود به دربار. من گفتم هيچگونه آشنائى با امور وزارت كشور ندارم، به علاوه شخصى مثل ميرزا احمدخان فريدونى آنجا معاون است كه عمرى در وزارت كشور استخوان خرد كرده و وقتى مى آمد به منزل مؤتمن الملك، مرا روى زانوى خودش مى نشاند. برايم مشكل است كه اشخاصى مثل او بنشينند زير دستم و به آنها امر و نهى كنم. خوشبختانه علاء چون مى خواست وزارت دربار را براى خودش نگهدارد و مقام برادر خانمش محسن خان قراگزلو هم محفوظ بماند، تمايلى به تغيير وزير كشور نشان نداد و قضيه منتفى شد.

 

Back to Home

 

Send mail to  admin@sarve-azade.com  with questions or comments about this web site.
Copyright © 2004  Sarve Azade